#شاه_شطرنج_پارت_84

-ميشه بگي چي اين قدر خنده داره؟
بريده بريده مي گويد:
-تجسم قيافه اميرحسين!
ضربه اي به قفس پودي مي زنم و چرتش را پاره مي کنم. چهره شاکي و بداخلاقش خنده بر لبم مي نشاند. زبانم را برايش در مي آورم ولي او در کمال بي تفاوتي رويش را برمي گرداند و دوباره چشمانش را مي بندد. انگشتم را از بين ميله هاي قفس داخل مي برم و ضربه اي به سينه عضلاني اش مي زنم. هيچ عکس العملي نشان نمي دهد. دلم براي چرخش 180 درجه گردنش ضغف مي رود. باز با نوک انگشتانم سينه داغش را نوازش مي کنم اما او نوکش را بيشتر بين پرهايش فرو مي برد و با اين کار نشان مي دهد که علاقه اي به بازي با من ندارد!
-ول کن اون زبون بسته رو. چکارش داري؟ مگه نمي بيني حوصله نداره؟
از کانتر فاصله مي گيرم و خودم را روي مبل پرت مي کنم.
-اگه شبا به جاي آواز خوندن بخوابه، تو روز اين جوري عنق نميشه!
خنده بلندش، پودي را از جا مي پراند.
-اي بابا! مثل اين که يادت رفته اين طفلي جغده. آخه کدوم جغدي شبا رو مي خوابه که اين دوميش باشه؟
با عشق به چرت زدنش نگاه مي کنم. صداي خرخر ضعيفي که از گلويش بلند مي شود وجودم را غرق لذت مي کند!
-خدا رو شکر حداقل يه نفر تو اين دنيا هست که تو دوسش داشته باشي و اين جوري عاشقانه نگاش کني!
چشم از هيکل گرد و تپل پودي مي گيرم و به چشمان دلخورش خيره مي شوم!
-مگه کسي به جز اين حيوون واسم مونده که دوسش داشته باشم؟
چند ثانيه نگاهم مي کند؛ پر از حرف، پر از سرزنش و بعد مايوس از نگاه خالي من، چشم به زمين مي دوزد.

romangram.com | @romangram_com