#شاه_شطرنج_پارت_82

-ميگن کارشون خيلي واجبه. نمي تونن صبر کنن.
برگه ها را از کيفم در مي آورم و توي جيب پالتويم مي گذارم. از جا بلند مي شوم و به سمت مجسمه شاه مي روم و کنارش، رو به پنجره مي ايستم. آرام مي گويم:
-بگو بياد تو!
امين و فدايي خارج مي شوند و بوي ديوان لوچه توي اتاق مي پيچد. مي چرخم و دستم را روي تاج شاه مي گذارم! تک تک اجزاي چهره اش پر از پوزخند است اما من با آرامش به رويش لبخند مي زنم و مي گويم:
-خوش اومدن. بفرمايين.
انتظار اين برخورد را نداشته. از مکثش مي فهمم!
صندلي را عقب مي کشد و مي نشيند اما من از کنار سياه قدرتمندم جم نمي خورم. کاغذ A5 را روي ميز سر مي دهد و مي گويد:
-قرارداد رو آوردم که تا فردا بتوني حسابي مطالعش کني.
لبخندم را عمق مي دهم و در سکوت نگاهش مي کنم. برگه ديگري را بالا مي برد و نشانم مي دهد.
- اينم برگه شکايت نامه ست. مي توني تا قبل از اين که تحويل مقامات بدمش، يه نگاهي بهش بندازي!
خنده ام را کنترل مي کنم. هر دو کاغذ نشان دار دولتي را از جيبم بيرون مي آورم و مي گويم:
-نظرت چيه تو هم نگاهي به اينا بندازي؟
کاغذها را به دستش مي دهم.
-البته اينا کپيه. جاي اصلشونم محفوظه.

romangram.com | @romangram_com