#شاه_شطرنج_پارت_81
-همه چي عاليه خدا رو شکر. کيميا پول فرمول رو به حساب ريخته و همکاري و حمايتش خيلي خوبه. چه وردي تو گوش اين پيرمرد خوندي که اين جوري مريدت شده؟
مي خندم و مي گويم:
-هيچي. فقط بهش نشون دادم که نمي تونه منو به خاطر سن و سالم، دست کم بگيره. با يه کم بدجنسي و زيرآب زني، نظرش برگشت!
هر دو مي خندند. در چشمان فدايي خيره مي شوم و بعد از چند ثانيه روي صورت امين زوم مي کنم.
-فراموش نکنين که هر اتفاقي که بيفته اين شرکت بايد سرپا بمونه.
لبخند از لب هايشان پر مي کشد. به هم نگاه مي کنند. امين، مردد و نگران مي پرسد:
-چيزي شده؟
چشمانم را با آرامش باز و بسته مي کنم.
-نه، من حواسم هست. شما هم حواستون رو جمع کنين. کوچيکترين اشتباه نابودمون مي کنه. چوب خطمون پره. ديگه جا واسه خطا و سهل انگاري نداريم.
منشي وارد مي شود.
-آقاي احتشام اومدن.
مي دانم کدام احتشام را مي گويد. قلبم مي ريزد. تند مي گويم:
-مگه نمي بيني جلسه داريم؟
سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:
romangram.com | @romangram_com