#شاه_شطرنج_پارت_80

-نگران نباش. واسه تو اتفاقي نميفته!
چانه ام را مي گيرد و صورتم را بر مي گرداند.
-اون قرارداد رو امضا مي کني؟
لبخندي به چهره مهربان و نگرانش مي زنم و مي گويم:
-فراموش کردي؟ من زانو نمي زنم!
صورتش باز مي شود.
-نقشه اي داري؟
چشمک مي زنم. نفس راحتي مي کشد و در حالي که استارت مي زند مي گويد:
-تو ديگه کي هستي؟
چشم به چراغ هاي روشن و خاموش خيابان مي دوزم. من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني!
نم اشک ناشي از سرما را از چشمانم مي گيرم. صورت رنگ پريده ام را توي آينه ماشين بازرسي مي کنم و به خانه باز مي گردم. هنوز اول صبح است و من کلي وقت دارم. با آرامش صبحانه مي خورم و آرايش مي کنم. دقيق تر از هميشه، غليظ تر از هميشه و زيباتر از هميشه. امروز از آن روزهاست که هم از سفيدي پوستم لذت مي برم و هم از عسلي چشمانم. نه کرم برنزه کننده مي زنم و نه با آرايش از شدت رنگ چشمانم مي کاهم! امروز از همين سايه واقعي راضي ام! تيپ رسمي هميشگي را مي زنم و به شرکت مي روم. کيفم را به تنم مي چسبانم و با اعتماد به نفس وارد دفترم مي شوم. با خوش رويي با همه سلام و احوال پرسي مي کنم و امين و فدايي را به اتاقم مي خوانم.
چهره هر دو شاد و راضي است.
-خب چه خبر؟
فدايي شروع مي کند.

romangram.com | @romangram_com