#شاه_شطرنج_پارت_74
به صندلي اش تکيه مي دهد. دستانش را به سينه مي زند و با پوزخند مي گويد:
-فکر مي کردم حريف قَدَر و کارکشته اي هستي. فکر مي کردم قوانين بازي رو خوب بلدي. فکر مي کردم باهوشي و ارزش سرمايه گذاري کردن رو داري؛ اما همه چي رو خراب کردي. گند زدي به هر چي احساس خوب که نسبت بهت پيدا کرده بودم!
سکوت مي کند. نگاهم به غذاهاي دست نخورده خشک مي شود. از اين همه حماقت خودم در عجبم که چرا براي موبايلم پسوورد نذاشتم؟ که چرا اس ام اس هاي مشکوک را پاک نکردم؟ که چرا اين پسر به ظاهر آرام و متين را اين قدر دست کم گرفتم؟ لعنت به من که امير حسين احتشام را نشناخته بودم!
سرم را بلند مي کنم. نگاه سردش به جايي پشت سر من دوخته شده است. رد نگاهش را مي گيرم. برمي گردم و، مي ميرم! صداي امير حسين از ناقوس مرگ ترسناک تر است.
-خوش اومدين خانوم جلايي. منتظرتون بوديم.
چيزي شبيه ناله از گلويم خارج مي شود.
-پريسا!
رنگ و رويش از من پريده تر است. با قدم هاي لرزان به ما نزديک مي شود و مي نشيند. توي دلم داد مي زنم: « نترس دختر. نترس! من اين جام. »
نگاه اميرحسين بين ما در گردش است. دستم را روي دست يخ کرده پريسا مي گذارم و آهسته مي گويم:
-خوبي؟
چشمانش دلخور است؛ غمگين و شايد شرمنده. به رويش لبخند مي زنم. سرش را پايين مي اندازد. از اين همه غمش خشمگين مي شوم. دندان هايم روي هم قفل مي شوند. تند مي شوم. تلخ مي شوم. زهر مي شوم.
-حرفات تموم شد يا هنوز ادامه داره؟
دستانش را روي ميز مي گذارد و مي گويد:
-خوبه. از موضعت کوتاه نمياي. تازه يه چيزي هم طلبکاري.
romangram.com | @romangram_com