#شاه_شطرنج_پارت_73

با کلافگي موهايش را چنگ مي زند.
-روزي که فهميدم اون ساختمون رو به دو برابر قيمت خريدي که رو به روي ما شرکت پخش بزني، بهت شک کردم! مگه يه آدم چقدر مي تونه ريسک پذير باشه؟ وقتي تو يه محله، توي يه خيابون، دو تا سوپرمارکت فعال وجود داشته باشه، هيچ عقل سليمي نمياد اقدام به احداث سوميش کنه؛ چون دست زياده. نمي صرفه. مگر اين که يه ايده خيلي خاص و ناب تو سرش باشه که بتونه توجه مشتريا رو جلب کنه و کسب و کار اون دو تاي ديگه رو از رونق بندازه. اين قانون تجارته. پس با اين حساب، در مورد تو هم دو حالت بيشتر نبود. يا خيلي باهوش، يا خيلي احمق!
خم مي شود و به صورتم زل مي زند.
-سکوت کردم و منتظر موندم. خيلي دوست داشتم ببينمت. وقتي شنيدم اومدي، متين رو فرستادم سراغت. مي خواستم ببينم چطور آدمي هستي.
لبخند غمگيني روي لبش مي نشيند.
-چقدر اون روز به حرف هايي که به متين زده بودي خنديدم. خيلي خوشم اومد. بدجوري حالش رو گرفته بودي.
آه مي کشد.
- فيلم اولين جلست رو سه بار ديدم. رقيبم بودي، رقيبت بودم، اما از تک تک حرفات، از لحن صحبت کردنت، از تسلطت توي ارائه مطالب، از اعتماد به نفس و خونسرديت، از غرور و شخصيتت، لذت بردم. نمي توني تصور کني چقدر به دلم نشستي! جامعه اي که نهايت دغدغه اکثر دختراش طرح جديد لاک و مد لباسه، آدم با جنم و محکمي مثل تو که در عين زيبايي و آراستگي مثل يه مرد، يک تنه و مقتدرانه کارش رو جلو مي برد، واقعا واسم قابل ستايش و احترام بود!
باز هم آه مي کشد.
-روزي که اون جوري محکم و قاطع تو روي پدرم ايستادي و پيشنهادش رو رد کردي، تو دلم هزار بار تحسينت کردم. واسه عزت نفست و بيشتر از اون واسه هوشت سرشارت که تو يه جلسه پدرم رو حتي از من بهتر شناخته بودي! دوست داشتم بيشتر بهت نزديک شم اما هنوز يه چيز واسم مجهول بود. توي اين شهر به اين بزرگي، چرا ساختمان ما؟ چرا واحد رو به رويي ما؟ چرا اسمي اين قدر شبيه به اسم شرکت ما؟ چرا ما؟
احساس مي کنم پشت چشمانش يک بمب ساعتي وجود دارد که هر آن ممکن است منفجر شود. تا به حال چشماني به اين خشمگيني نديده ام!
-وقتي دو سه روز بعد از آشناييمون اون جوري م*س*ت و خراب باهام تماس گرفتي، شکم بيشتر شد. نگرانت شدم. اصلا نمي دونم چطوري خودمو رسوندم. صورت کبودت رو که ديدم وا رفتم. گفتم الانه که سکته کني؛ اما عجيب تو تک تک حرکاتت هوشياري رو حس مي کردم. به خصوص وقتي که از حموم بيرون اومدي م*س*تي از سرت پريده بود. سعي مي کردي خلافش رو نشون بدي اما خبر نداشتي ايني که داري باهاش بازي مي کني روزي صدتا مثل تو رو بازي مي ده. پا به پات اومدم. مي خواستم ببينم تا کجا مي خواي از تظاهر من به سادگي سوء استفاده کني؛ اما شوکه شدم وقتي که فهميدم بار اولت بوده. اصلا دنيا رو سرم خراب شد. فکر مي کردم قضاوتم اشتباه بوده و تو واقعا تحت تاثير ا*ل*ک*ل دست به اون کار زدي! اما خونسردي عجيبت بعد از اون رابطه مطمئنم کرد که يه چيزي هست. يه چيزي که تو به خاطرش به هر کاري تن مي دي و براي رسيدن بهش، به من احتياج داري! پس برنامه کيميا رو چيدم. گفتم اگر بابت بايکوت شدنت بياي پيش من و کمک بخواي، معنيش اينه که کارايي که کردي هدف دار بوده؛ اما تو باز همه معادلات منو به هم ريختي. در موردش حتي حرفم نزدي!
غذايي را که جلوي دستش مي گذارند با نفرت پس مي زند و ادامه مي دهد:
-خوب داشتي پيش مي رفتي. يه جورايي قانع شده بودم که تو فقط به کارت فکر مي کني و شايد همه چيز يه تصادف، يه اتفاقه. تا اين که اون بيماريت پيش اومد و من يه شب تا صبح تو خونت موندم! اولش به خاطر اين که يکي از فاميلات رو خبر کنم رفتم سراغ گوشيت. مي خواستم ببينم با کي بيشتر در ارتباطي و خيلي واسم جالب بود که نزديک ترين فرد به تو هيچ اسمي تو گوشيت نداشت. يه شماره، يکي که بهت اطلاعات مي داد. اطلاعات ورود و خروج يه نفر که عجيب با ورود و خروج من همزمان بود و جالب تر از همه يکي از پياما بود که ازت پرسيده بود تا کجا مي خواي پيش بري و تو گفته بودي تا اتاق خوابش! شماره رو برداشتم. فرداش يه خط ايرانسل خريدم و در حالي که بين بچه ها راه مي رفتم طوري که کسي متوجه نشه اون شماره گرفتم و گوشي رو گذاشتم تو جيبم و ستون پنجمت رو شناسايي کردم! هيچي نگفتم و اومدم خونت. همين ديشب، وقتي تو خوابت برد از گوشيت به اون شماره اس ام اس دادم که حالم خيلي بده. زود خودت رو برسون! و منتظر نشستم. نيم ساعت بعدش اومد. منو که ديد تقريبا از حال رفت. واسه تو يه يادداشت نوشتم و بردمش بيرون. همه چي رو واسم تعريف کرد!

romangram.com | @romangram_com