#شاه_شطرنج_پارت_72

بدجوري رو دست خوردم. آن قدر بد که زبانم بند رفته و نمي توانم حرف بزنم. خالي خالي شده ام. خالي از هر توجيهي، هر منطقي، هر دليلي، هر حيله اي، هر نيرنگي! آن گوشي صورتي راه فرار را از همه طرف بسته است!
تا خود رستوران سکوت مي کند. پياده مي شويم. محکم و جدي کنارم قدم بر مي دارد. کنار مي کشد تا اول من وارد شوم. خنده ام مي گيرد از اين شام مسخره دو نفره! گوشه دنجي مي نشينيم. نفسم از سنگيني نگاهش بريده. سرم را بالا مي گيرم و مي گويم:
-من مي رم دستامو بشورم!
نيشخندش آتشم مي زند.
-باشه. فقط فکر فرار به سرت نزنه!
من هم پوزخند مي زنم. حتي اگر در اوج درماندگي باشم، حتي اگر با اين فضاحت کيش شده باشم، جا نمي زنم! چون هنوز مات نشده ام؛ هنوز شاهم!
-اگه خيلي نگراني مي توني همرام بياي!
منتظر جوابش نمي مانم. با حرص صندلي را به عقب مي رانم. از جا بر مي خيزم و به سمت دستشويي مي روم.
به محض بسته شدن در، نفسم را آزاد مي کنم. دستان مشت کرده ام را دو طرف روشويي مي گذارم و به چهره رنگ پريده ام خيره مي شوم. بغض نشسته در گلويم، درد ناشي از بيماري را شديدتر کرده. اسفناک تر از آن، مغز خاموشم است که تمام سيگنال هايش قطع شده و مرا اين طور م*س*تاصل رها کرده! دست يخ زده ام را روي صورت گُر گرفته ام مي گذارم و سعي مي کنم که آرامش را حداقل به ظاهرم بازگردانم. چند نفس عميق و پشت سر هم مي کشم و از دستشويي بيرون مي روم.
از دور صورت گرفته و درهمش را مي بينم. قلبم فشرده مي شود. در دلم زار مي زنم: « نمي ذارم اين جوري تموم شه. نمي ذارم به اين راحتي شکستم بدين. نمي ذارم. نمي ذارم! »
سر جايم مي نشينم و از منويي که توي بشقابم گذاشته، غذايم را انتخاب مي کنم. به محض دور شدن گارسون خشمش فوران مي کند.
-نمي خواي حرف بزني؟
با خونسردي چنگالم را توي کلم هاي سالاد فرو مي برم و آرام مي گويم:
-ترجيح مي دم صبر کنم تا حرفاي شما تموم شه. فکر کنم هنوز کلي مطلب نگفته داري.

romangram.com | @romangram_com