#شاه_شطرنج_پارت_71

ضربان قلبم بالا مي رود. از لحن تلخش، بوي خوشي به مشام نمي رسد. از در فاصله مي گيرد و به من نزديک مي شود. بعد از مکث چند ثانيه اي زمزمه مي کند:
-تو کي هستي؟ دنبال چي هستي؟
دستانم را محکم به هم فشار مي دهم بلکه کمي از لرزششان کم شود. دستم برايش رو شده، شک ندارم! سکوتم منجر به پوزخندش مي شود.
-مي خواي از من به عنوان يه اهرم استفاده کني؛ درسته؟
تقريبا نفسي براي کشيدن ندارم. به جاي من او عميق نفس مي کشد و دوباره تکيه مي دهد.
-اين بازي که شروع کردي، خيلي کثيفه دختر خانوم!
گوشي موبايل صورتي رنگ و بسيار آشنايي را از داشبوردش بيرون مي کشد و جلوي چشمانم مي گيرد.
-اين گوشي واست آشنا نيست؟
آب دهانم را قورت مي دهم. جسم صورتي نفرت انگيز را تکان مي دهد و مي گويد:
-حتي اگه خودش رو هم نشناسي، محتوياتش رو مي شناسي.
چشم از چشمش نمي گيرم.
-ستون پنجمت لو رفت!
چراغ سبز مي شود. خشمگين گوشي را روي صندلي عقب پرت مي کند و راه مي افتد. دستم را روي گلويم مي گذارم و از ترس به در مي چسبم.
شاه سفيد، اميرحسين احتشام بود و من نمي دانستم!

romangram.com | @romangram_com