#شاه_شطرنج_پارت_70
آدرس مي دهم. از حرکات سرش مي فهمم که رستوران محبوب مرا مي شناسد. توي پشتي صندلي فرو مي روم و مخمور از گرماي مطلوب ماشين، چشم به بيرون مي دوزم. لحظه اي دستش را به سمت گونه ام مي آورد اما سريع پس مي کشد. صداي ملايم آهنگ را کمتر مي کند و مي گويد:
-اگه خسته اي يه کم بخواب. با اين ترافيک يه ساعتي طول مي کشه تا برسيم.
سرم را به سمتش مي چرخانم و زبان سنگينم را تکان مي دهم.
-نه، خوابم نمياد.
با جديت صورتم را زير و رو مي کند و مي گويد:
-آره، از قيافت معلومه. به هر حال گفتم که راحت باشي.
نيمي از مغزم خواب و بي خبري را مي طلبد و نيمه سمج و هميشه مزاحم، بي توجه به بيماري و بي حالي ام، هوشياري را! براي مقابله با خواب کمي راست مي نشينم و مي گويم:
-کاراي شرکت انرژي نمي ذاره واسم. اين مريضي هم که گرفتم آنفولانزا نيست که، از صد تا سرطان بدتره.
پشت چراغ قرمز مي ايستد. دستي را مي کشد و به در سمت خودش تکيه مي دهد. نگاهش از شال و موهاي بيرون ريخته ام سر مي خورد و روي لب هايم متوقف مي شود. با دست چپش روي فرمان ضرب مي گيرد و آهسته مي گويد:
-خيلي دختر جالبي هستي. هم جالب، هم عجيب، هم باهوش!
چشمانش عين دو تکه شيشه اند.
-فقط يه مشکل بزرگ داري.
هر دو ابرويم را بالا مي برم.
-زيادي از خودت مطمئني!
romangram.com | @romangram_com