#شاه_شطرنج_پارت_69

-آره، ميام.
پالتوي مشکي کوتاهم را مي پوشم و ساق بوت هاي چرمي را روي شلوار جين چسبم مي کشم و زيپش را به زحمت مي بندم. شال زرشکي همرنگ رژم را روي سرم مي اندازم. بسته کادوپيچ شده را توي کيفم مي گذارم و چرخي مقابل آينه قدي راهرو مي زنم و از خانه بيرون مي روم. کنار ماشينش ايستاده. دست هايش را توي جيب شلوارش کرده و با نوک کفشش ضربه هاي آرامي به به آسفالت مي زند. کاپشن ZARA خوش دوختش را باز گذاشته تا پليور ظريف تيره اش بهتر خودنمايي کند. موهايش مثل هميشه ژل خورده و مرتب است و بوي ديوان لوچه تا شعاع يک کيلومتري اش استشمام مي شود. اعتراف مي کنم، فوق العاده است!
سلامم را پس از نگاهي سرد و کوتاه به سرتا پايم پاسخ مي دهد. در را برايم باز مي کند و منتظر مي ماند تا سوار شوم. سرم را به نشانه تشکر خم مي کنم و روي تشک نرم و راحت ماشين مي نشينم. در را مي بندد. دور مي زند و سوار مي شود. قبل از اين که راه بيفتد، چشمانش را به صورتم مي دوزد و مي گويد:
-مطمئني حالت خوبه؟
لبخند مکش مرگ مايي مي زنم و مي گويم:
-خوبم.
دنده را جا مي زند و راه مي افتد.
-راستي ...
بدون اين که نگاهم کند مي گويد:
-جانم؟
انگشتانم را توي هم قفل مي کنم.
-ببخشيد که دير کردم. يه خرده کارم طول کشيد.
پخش را روشن مي کند و مي گويد:
-مهم نيست. حالا کجا بريم؟

romangram.com | @romangram_com