#شاه_شطرنج_پارت_68

خنده روي لبم مي نشيند.
-شرکت! تو کجايي؟
بازدمش را محکم توي گوشي فوت مي کند.
-من تو خونتم. ثابت کردي که واقعا ديوونه اي!
با سرخوشي مي خندم.
-حالم خوبه دکتر. نگران نباش.
-آره، از صدات معلومه.
چرا اين قدر دوست دارم بخندم؟
-صدا رو ولش کن. تازه ...
چشمانم را مي بندم و تک به تک جملات را توي ذهنم مي چينم.
- واسه اين که ثابت کنم ديوونه نيستم و حالم خوبه، مي خوام واسه شام دعوتت کنم.
سکوت مي کند. دستم را روي لبم مي کشم و مي گويم:
-يه شام دوستانه، به خاطر تشکر. مياي؟
جوابش يک قرن طول مي کشد.

romangram.com | @romangram_com