#شاه_شطرنج_پارت_66
چشمک غليظي مي زند؛ درست به شيوه پسرش.
-لازم باشه از منشيتون هم وقت قبلي مي گيرم.
بي توجه به نگاه هاي مشتاق و خيره اش، دورش مي زنم و به آرامي مي گويم:
-امروز نمي تونم جناب. بعد از دو روز غيبت ترجيح مي دم به کاراي شرکت برسم.
دنبالم نمي آيد اما صدايش بر جا خشکم مي کند.
-اگه موضوع بحث سهام امير داروگستر باشه چي؟
به خودم، براي اين همه تسلط بر احساساتم افتخار مي کنم. هر که جاي من بود، بي شک از خوشحالي جيغ مي کشيد!
روي پاشنه هفت سانتي و فلزي ام مي چرخم. دستانش را پشتش گذاشته و با هوشياري نگاهم مي کند. شک ندارم که افعي، چشمانش را از اين مرد به ارث برده!
گوشه ابرويم را بالا مي دهم. به تبعيت از خودش دستانم را روي کمرم قلاب مي کنم و با گام هاي بلند به سمتش مي روم. اين طرز راه رفتن ضعف و سرگيجه ام را بيشتر مي کند، اما مقاومت مي کنم. در چند قدمي اش مي ايستم و سر تاپايش را بارها و بارها برانداز مي کنم. بزرگ ترين و شايد تنها لذت زندگي ام در افتادن با اين اژدهاي هفت سر است. اين شوق نبرد، قدرت پاهاي لرزان و بي جانم است. خاموش کردن چلچراغ روشن و گيراي اين چشم ها، انگيزه نفس کشيدنم است. شکستن اين قامت افراشته و پر غرور، دليل راستي قامتم است.
پوزخندي به لبخند مطمئنش مي زنم و شمرده و آرام مي گويم:
-چي باعث شده که فکر کنين حرف زدن در مورد سهام امير دارو گستر واسم جالبه؟
لبخندش جمع مي شود. لبخندم پهن تر مي شود. چشمک مي زنم.
-شما که بهتر مي دونين. صحبت کردن در مورد سهام شرکتي که حمايت کيميا رو از دست داده، موضوع جالبي محسوب نميشه!
چشمان افعي زخم خورده هر لحظه تنگ تر مي شوند. موهاي ريخته در پيشاني ام را زير روسري مخفي مي کنم و در حالي که دور مي شوم مي گويم:
romangram.com | @romangram_com