#شاه_شطرنج_پارت_65
سومين روز بيماري را با گردن درد عجيب و غريب و بي سابقه شروع مي کنم. حرکت چرخشي سرم تقريبا صفر است. درست عين رباط، روي مبل مي نشينم. از سکوت خانه مي فهمم که اميرحسين رفته. عضلات خشک و منقبضم را تکان مي دهم و از جا بلند مي شوم. مثل هر بيمار ديگري دوست دارم توي اين گرما بمانم و باز هم استراحت کنم اما مي دانم که ديگر بيشتر از اين وقت براي هدر دادن ندارم. با هر قدمي که برمي دارم به احتشام و جد و آبادش لعنت مي فرستم. پسرش برايم يادداشت گذاشته، روي کانتر سياه.
« خوابت اون قدر عميقه که مطمئنم تا صبح بيدار نمي شي. داروهات رو فراموش نکن. بازم بهت سر مي زنم. »
مي خواهم نفس عميق بکشم اما ريه سنگين و عفوني ام جايي براي هواي اضافي ندارد. دست و صورتم را مي شويم و خودم را مجبور به خوردن صبحانه مي کنم. بعد از سه روز شانه اي به موهايم مي زنم و با دستان لرزان آرايش نصف و نيمه اي مي کنم و از خانه بيرون مي زنم.
اي کاش فقط همين لرزش پاها متوقف مي شد. اي کاش!
هواي سرد، سوزش گلويم را بيشتر مي کند. دستم را براي ماشيني تکان مي دهم و سوار مي شوم. در دل دعا مي کنم که با هيچ عضوي از خانواده احتشام مواجه نشوم اما درست مقابل دم در ورودي، با احتشام بزرگ رخ به رخ مي شوم. باز در دل التماس مي کنم: « الان نه، امروز نه! »
با همان لبخند معروف، دستش را دراز مي کند و مي گويد:
-خدا بد نده. شنيدم کسالت دارين.
هول مي شوم. از کي شنيده؟ دستش را سرد مي فشارم و زمزمه مي کنم:
-ممنونم.
قدم هايش را با من همسو مي کند و مي گويد:
-دوست داشتم واسه عيادت خدمت برسم اما از قرار کسي آدرستون رو نداره.
نفسي از سر آسودگي مي کشم. اميرحسين چيزي نگفته!
مي چرخد و راهم را سد مي کند. توي چشمان شيطانش خيره مي شوم. انگار حرف زدن با من، برايش يک تفريح بزرگ است. ناخوداگاه اخم هايم را توي هم مي کشم! لبخند روي لبش مي نشيند.
-بايد با هم صحبت کنيم خانوم موتمني.
romangram.com | @romangram_com