#شاه_شطرنج_پارت_64

-من شام خوردم. راحت باش!
بعد از غذا، وادارم مي کند لباس گرم بپوشم. از فضاي تاريک و تنگ اتاق بيزارم. با وجود تمايل زياد به دراز کشيدن و خوابيدن، به هال بر مي گردم و روي کاناپه مي نشينم! شير داغ را به دستم مي دهد و مي گويد:
-چرا دراز نمي کشي؟
لبم را به لبه ليوان مي چسبانم و آهسته مي گويم:
-اون اتاق رو دوست ندارم!
تلخ مي شود.
-اگه به خاطر منه، داروهات رو که بخوري مي رم. نگران نباش.
نمي دانم چطور همچين برداشتي کرده. آب بيني ام را بالا مي کشم و مي گويم:
-منظورم اين نبود. زيادي تاريک و دلگيره. افسردم مي کنه!
دست به جيب روي سرم مي ايستد. سرم را بالا مي گيرم و مظلومانه مي گويم:
-باور کن!
کنارم مي نشيند و مي گويد:
-باشه. بعدا در موردش حرف مي زنيم. فعلا شير و داروهات رو بخور و همين جا دراز بکش.
کوسن مبل را به دسته کاناپه تکيه مي دهد. سرم را روي آن مي گذارم و نرمي پتو را روي بدنم حس مي کنم. چشمانم بي اختيار بسته مي شوند. با دست جستجويش مي کنم و مطمئن از بودنش به خواب مي روم.

romangram.com | @romangram_com