#شاه_شطرنج_پارت_63

نزديکم مي نشيند. خيلي نزديک. عجيب است که اين بيني اوراقي فقط بوي ديوان لوچه را مي فهمد. تيزي نگاهش پوستم را مي شکافد و به اعصاب مي رسد. برق نگاهش روي اعصابم است!
-هيچي. امن و امان؛ خيالت راحت!
توي چشمانش خيره مي شوم. اين چشم ها دروغ نمي گويند؛ مي دانم، اما نيشخندي مي زنم و مي گويم:
-واقعا؟
او هم پوزخند کم رنگي مي زند. فاصله اش را کمتر مي کند. از اين شباهت بي اندازه به اميرعلي احتشام لجم مي گيرد اما سمج و مصمم چشم از صورتش بر نمي دارم! برخلاف صدايش، چشمانش گرم است.
-تو در مورد من چي فکر مي کني؟ يه آدم فرصت طلب و سوءاستفاده گر؟
در دلم مي گويم: « اوهوم. يکي عين پدرت! »
اما نمي توانم قدرنشناسي ام را بر زبان جاري کنم.
-منظوري نداشتم!
عقب مي کشد و دستانش را به سينه اش قلاب مي کند. با سر به ظرف غذا اشاره مي دهد.
-سوپت رو بخور.
فقط براي اين که چيزي گفته باشم ...
-تو هم بخور.
اين بار صدايش هم گرم و مهربان است.

romangram.com | @romangram_com