#شاه_شطرنج_پارت_62

-بهتري؟
سرم را تکان مي دهم. حرکت دستش به سمت گونه ام، تن تبدارم را خنکي مي بخشد.
-رنگت که خيلي پريده ولي تبت کمتر شده.
پلاستيک روي کانتر را باز مي کند.
-دادم واست سفارشي سوپ درست کردن. اينو بخوري زود خوب مي شي.
از لحن حرف زدنش خنده ام مي گيرد. خم مي شوم و توي قابلمه را نگاه مي کنم. به آشپزخانه مي رود و تمام کابينت ها را يکي يکي مي گردد. دستم را بلند مي کنم وبه زور مي گويم:
-تو اون يکيه.
با نگاهش رد دستم را مي گيرد و کاسه ها را بيرون مي آورد. از پشت بررسي اش مي کنم. چقدر اين بشر به رنگ مشکي علاقه دارد. پيراهن مشکي، شلوار جين مشکي، جوراب مشکي .دنبال کاپشنش مي گردم. روي مبل انداخته. آن هم مشکي!
موهاي خرمايي تيره اش را بالا زده. ساده و بدون ژل. آستين کتاني پيراهن جذبش را هم تا زير آرنجش جمع کرده. عرض شانه اش تقريبا يک و نيم برابر عرض من است! بازوهاي چند تکه اش ورزشکار بودنش را به رخ مي کشد. دوباره آن شب کذايي برايم تداعي مي شود. شبي که توي حلقه دستانش، نفس هم نمي توانستم بکشم. دوباره خشم زبانه مي کشد. دوباره درد تازيانه مي زند!
کاسه سوپ را روي ميز مي گذارد. بخار گرمي که از آن بلند مي شود مشتاقم مي کند. دانه هاي له شده برنج و گوشت هاي ريش ريش شده معده ام را به فعاليت وا مي دارد. علي رغم اسپاسم هاي دردناک گلويم مي خورم. نه به خاطر اشتهاي زياد، به خاطر نيرو گرفتن! نه به خاطر رها شدن از اين رنج، به خاطر برگشتن به کار! تنها گزينه مهم زندگي ام! پتو به دست رو به رويم مي ايستد. ميز را کمي جا به جا مي کند و پتو را روي پاهاي ل*خ*تم مي کشد و با ابرهاي گره خورده مي گويد:
-تا وقتي اين وضع رعايت کردنت باشه، خوب شدنت محاله!
دلم از اين توجه مي لرزد. از اين تنها نبودن مي لرزد! از اين ساکت نبودن خانه، مي لرزد!
کاپشنش را هم روي دوشم مي اندازد. براي منحرف کردن ذهنم، لب باز مي کنم.
-از شرکت چه خبر؟

romangram.com | @romangram_com