#شاه_شطرنج_پارت_61

ـ اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لاَ نَوْمٌ ...
او شهادت مي دهد که خدايي جز خداي يگانه نيست. و من شهادت مي دهم که خدايي جز خداي يگانه نيست، اما خداي هر کس که هست، خداي من نيست!
اشک مي جوشد. لعنت به اين آنفولانزا که همه چيز را از کار انداخته و به جايش اين غدد اشکي لعنتي را فعال کرده.
اذان گو اذان مي دهد و من قامتِ "قامت بسته" پدرم را تجسم مي کنم و تسبيح سبز دانه درشتش و عطر ياس جانمازش. آن وقت ها چقدر خدا مهربان بود. چقدر نزديک بود.
گونه ام را به بالش مي چسبانم.
خدا دقيقا از کي رفت؟ از وقتي که مادر رفت؟ يا شايد بعد از رفتن پدر؛ يا پس از کوچ سامان! وقتي که جانماز پدر ديگر پهن نشد. وقتي آن تسبيح سبز نچرخيد و وقتي صدايي نبود که زمزمه کند: « أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ »
و ترانه اي که روزي هزار بار در خانه تکرار شود: « دلواپسي وقتي مياد که اعتقاد بميره. »
همان روزها بود که خدا چمدانش را بست و نه تنها از خانه، بلکه از قلب من هم رفت!
خيسي بالش حالم را بدتر مي کند. نه اين که دلم براي خدا تنگ شده باشد؛ نه، تنگ نشده؛ فقط نمي دانم چرا نمي توانم فراموشش کنم. نمي دانم!
بلند مي شوم. پرده ضخيم را کنار مي زنم و پنجره را باز مي کنم. باد سرد صورت تبدارم را تازيانه مي زند. مناجات خاضعانه بعد از اذان بيشتر از موذن زاده اردبيلي اشک به چشمم مي آورد. با آخرين تواني که دارم، با فريادي که بعد از خارج شدن از حنجره بيمارم، ناله اي بيش نيست رو به آسمان مي گويم:
-تو که منو فراموش کردي، پس چرا نمي ذاري من فراموشت کنم؟ اين کارو هم نمي توني واسم بکني؟
با خشم پنجره را به هم مي کوبم. افتان و خيزان خودم را به حمام مي رسانم. بايد جايي خانه بخرم که تا چند فرسخي اش هيچ مسجد و امامزاده اي نباشد!
هر دو شير آب گرم و سرد را تا انتها باز مي کنم. پاهايم مي لرزند. روي زمين مي نشينم و مشت مشت شامپو روي موهايم مي ريزم. بي توجه به اين که حتي قدرت چنگ زدن به موهايم را هم ندارم. مگر از ديروز صبح تا حالا چه خورده ام؟ تنها يک تخم مرغ عسلي! با ضعف مبارزه مي کنم؛ با اشک هم.
کارم که تمام مي شود دستم را به لبه وان مي گيرم و بلند مي شوم. بند حوله را دور کمرم مي پيچم و به اتاق تاريکم بر مي گردم. از بيرون صداي پچ پچ مي آيد. گوش هايم را تيز مي کنم. برق اميدي از دلم مي گذرد. اميرحسين برگشته. ظاهرم نامناسب است اما خوشي بودن يک نفر در اين تنهايي اسفناک، انرژي بخش تنم مي شود. به هال مي روم. مي بينمش که با خنده، سر به سر پودي مي گذارد. آن قدر قدم هايم کم جان و بي صداست که تا لحظه اي که درست کنارش نمي ايستم متوجه آمدنم نمي شود. با همان مهرباني عذاب آورش نگاهم مي کند. نمي توانم لبخند نزنم. واقعا از بودنش خوشحالم. او هم به رويم مي خندد و در حالي که دستش را روي پيشانيم مي گذارد مي گويد:

romangram.com | @romangram_com