#شاه_شطرنج_پارت_400
-سايه؟
درخت چنار يک لحظه از ديدم محو نمي شود.
-اون دو تا خونه رو مي بيني؟ همون که يه درخت وسطشونه؟
نيشتر قلبم را زخمي تر مي کند.
-اون که در خاکستري داره خونه ما بود. اون که سفيده، خونه پويا اينا!
نگفتم پريسا، گفتم پويا. ناخواسته، بي حوا!
-بعد از نامزديمون، شبا، وقتي همه خواب بودن، يواشکي مي اومديم پاي اين درخت. من و پويا، پشت تنه قطورش سنگر مي گرفتيم و کنار هم مي نشستيم.
دستم را رها مي کند.
-اون روزا همه دنيا واسه من اين دوتا خونه و اين درخت پير صدساله بود. همون زندگي کوچيک و قشنگي که داشتم. همون روياهايي که يه دختر شونزده، هفده ساله واسه آيندش داره و پويا همون شاهزاده اي که سوار بر اسب سفيدش، فرسنگها راه رو اومده بود تا دل پري قصه ها رو به دست بياره.
آه مي کشم.
-بي خبر از اين که مادرمم منتظر يکي از همون شاهزاده هاست. يه شاهزاده خوش قيافه و عاشق. کسي که قدش بلند باشه نه کوتاه و خميده. بوي عطر خارجي بده نه بوي گلاب. دستبند طلا به دستش باشه نه تسبيح. لب تاپ و گوشي آن چناني داشته باشه نه کتاب دعا! نمي دونستم قراره اون با شاهزادش بره و دنياي کوچيکِ بند انگشتي منو ويران کنه!
نگراني نگاهش اوج گرفته. لبخند مي زنم.
-اين کوچه واسه من پر از خاطرست. هم خوب، هم بد. يه روز اين جا برو و بيايي داشتيم. حاج واعظي، معتمد اين محل بود. به سرش قسم مي خوردن. واسه دختر دادن به پسرش سر و دست مي شکستن. واسه دختر گرفتن ازش پاشنه خونش رو از جا مي کندن. چون خونواده حاجي خدايي بودن. زنش به پاکدامني خورشيد بود. دختر و پسرش آفتاب و مهتاب نديده و نجيب بودن! آخ! تو همين کوچه هم ما شديم مايه ننگ و عبرت. جزامي هاي خطرناکي که بايد قرنطينه مي شدن. چهره هاي زشتي که مردم از ديدنشون کراهت داشتن. آخ! بيچاره بابام. قدش خميده بود، خميده تر شد. موهاش سفيد بود، سفيدتر شد. دستاش مي لرزيد و لرزشش بيشتر شد. آخ بيچاره سامان. بيچاره من. بيچاره من!
اميرحسين سکوت کرده؛ خصلت هميشگي اش!
romangram.com | @romangram_com