#شاه_شطرنج_پارت_399

آفتابگير ماشين را پايين مي آورد و درپوش آينه اش را کنار مي زند.
-رنگ و روت رو ببين.
دستم را روي دستگيره مي گذارم. بازويم را مي کشد. چشمان بخار گرفته ام را به چشمان نگرانش مي دوزم.
-چيزيم نميشه. باشه؟
سرش را پايين مي اندازد.
-من همين جا منتظر مي مونم.
دستم را بالا مي آورم که اعتراض کنم. انگشتانم ميان پنجه اش محصور مي شوند.
-برو، من اين جام. مشکلي بود تماس بگير.
به درخت چنار نگاه مي کنم. اميرحسينِ مرا ديده است؟ نه، آن روزها رويايي ترين مرد زندگي ام پويا بود!
نفسم را بيرون مي دهم. خم مي شوم و لبش را مي ب*و*سم.
-مرسي که هستي.!
چشمانش را باز و بسته مي کند. موهاي ريخته در پيشاني ام را زير شالم مي برد و مي گويد:
-خيلي دلم مي خواست مي تونستم جلوت رو بگيرم و برت گردونم خونه اما حيف که بهت قول دادم.
تمام تلاشم براي لبخند زدن به حرکت کوچکي در گوشه لبم منتهي مي شود. عقب مي کشم. نگهم مي دارد.

romangram.com | @romangram_com