#شاه_شطرنج_پارت_398
سعي مي کنم لبخندم اطمينان بخش باشد.
-حالم خوبه عزيزم. نگران نباش.
پوفي مي کند و دنده را جا مي اندازد.
-مي خواي بري شرکت؟
سر را به چپ و راست تکان مي دهم.
-نه، نظرم عوض شد. اول مي رم سراغ پريسا!
آدرس را مي گويم. بدون اين که حرفي بزند و چيزي بپرسد راه مي افتد. هر چقدر نزديک تر مي شويم دماي بدنم بيشتر افت مي کند. کوچه قديمي، با درخت چنار تنومندش نيشتر به جانم مي زند. دستم را روي گلويم مي گذارم و مي گويم:
-همين جا خوبه. پياده مي شم.
ترمز مي کند.
-سايه؟
نمي توانم چشم از درخت چنار بگيرم. همان که تنه قطورش بارها و بارها شاهد ملاقات هاي عاشقانه من و پويا بود.
-خوبم امير. خوبم!
بازويم را مي گيرد.
-نيستي!
romangram.com | @romangram_com