#شاه_شطرنج_پارت_397



****


با هزار استرس و نگراني اميررضا را به دست مادرم مي دهم و مي گويم:
-شيرش رو گذاشتم تو يخچال. پوشکشم تازه عوض کردم.
مادرم لبخندي مي زند و مي گويد:
-با خيال راحت برو. خدا به همرات!
کمربند را مي بندم. اميرحسين دستش را روي پايم مي گذارد.
-خوبي؟
بدون اين که نگاهش کنم مي گويم:
-آره، بريم.
-مطمئني آمادگيش رو داري؟ رنگ و روت خيلي پريده.

romangram.com | @romangram_com