#شاه_شطرنج_پارت_396
-باشه. پس صبر کن يه دوش بگيرم مي رسونمت.
نگفت نه! نگفت نرو! نگفت چرا!
برايش لباس آماده مي کنم و منتظرش مي مانم. با شلوار گرمکن و حوله دور گردنش بيرون مي آيد. جلوي آينه مي ايستد و آب موهايش را مي گيرد. پشت سرش مي ايستم و دستم را دور شکمش حلقه مي کنم. صورتم را به کمرش مي چسبانم و بوي خوش شامپويش را مي بلعم.
-از دستم دلخور شدي؟
حوله را از روي سرش برمي دارد.
-نه عزيزم. دلخور واسه چي؟
با عطر تنش نفس مي کشم.
-از اين که مي خوام برم شرکت. مي خوام برم پيش پريسا.
مي چرخد و کامل در آ*غ*و*شم مي گيرد. به چشمانش نگاه مي کنم. هر چند نمي خندند اما نور دارند. روشنند!
-من که گفتم، ريش و قيچي دست خودته.
صورت اصلاح شده اش را نوازش مي کنم.
-لباسات رو گذاشتم رو تخت. ميرم صبحونه رو آماده کنم.
ب*و*سه محکمي بر گونه ام مي زند و مي گويد:
-الان ميام.
romangram.com | @romangram_com