#شاه_شطرنج_پارت_395
نيشگوني از گونه اش مي گيرم و در حالي که بلند مي شوم مي گويم:
-خيله خب حالا. اول صبحي دنبال بهونه ايا!
بازويم را مي گيرد.
-کجا در ميري؟
چشمکي مي زنم و مي گويم:
-ساعت نه صبحه آقاي مديرعامل. پاشو.
آهي مي کشد و مي گويد:
-حيف که جلسه دارم وگرنه ...
جلوي آينه مي شينم و سشوار را روشن مي کنم.
-تو امروز چکاره اي؟
از آينه نگاهش مي کنم. نفس عميقي مي کشم و مي گويم:
-اول يه سر مي رم شرکت، بعدش مي رم سراغ پريسا!
نگاهش ميخ مي شود و در چشمانم فرو مي رود.
بدون هيچ حرفي پتو را کنار مي زند و از تخت بيرون مي پرد.
romangram.com | @romangram_com