#شاه_شطرنج_پارت_394
کمي در همان حال مي مانم.
-دلم يه مسافرت اساسي مي خواد سايه. خستم!
سرم را روي بازويش مي گذارم.
-با وجود اميررضا يه خرده سخته ولي اگه تو بخواي مي ريم.
خواب از سرش پريده. با موهايم بازي مي کند و مي گويد:
-همين که تو يه کم سرحال تر شي و رنگ و روت بهتر شه مي ريم. نگران اين ببري خان هم نباش. نمي ذاريم بهش بد بگذره.
ناگهان دستش از حرکت مي ايستد و چشمانش روي اميررضا ثابت مي شود.
-راستي تا کي قراره تو اين اتاق باشه؟
ابروهايم را بالا مي اندازم. اخم مي کند.
-حضورش تمرکزم رو به هم مي زنه. ديشب همش يه چشمم به اين شاه پسر جنابعالي بود.
خنده ام را با صداي بلند رها مي کنم.
-يه کم صبر کن تا يه ذره جون بگيره. بعدش واسش يه اتاق جدا درست مي کنيم.
اخم هايش غليظ تر مي شود.
-تا اين جون بگيره جون من درمياد. جدي مي گم. دوست ندارم تو اين اتاق باشه. هم به خاطر خودش هم به خاطر خودمون.
romangram.com | @romangram_com