#شاه_شطرنج_پارت_401
-مي دوني امير، اون روزايي که از هم دور بوديم خيلي به حرفات فکر کردم. به اين که گفتي بابامم مقصر بوده. به اين که مي گفتي همه گ*ن*ا*ه ها گردن مادرم نيست. اولش ديدم آره، حق با توئه! بعد يه نگاه به زندگي خودمون کردم. ديدم کلي مشکل داريم. ديدم کلي در حق همديگه بد کرديم. اشتباه کرديم اما جوابش خيانت نبود. منم درست تو روزايي که به تو احتياج داشتم، به يه مرد احتياج داشتم، تنها بودم اما حتي فکر يه مرد ديگه از سرم نگذشت. ديدم مني که کل زندگيم رو واسه کارم گذاشتم به خاطر سلامتي بچم، حاضرم قيد همه چي رو بزنم و اونو تو اولويت گذاشتم. فکر کردم و ديدم من نمي تونم با بچم و پدرش همچين کاري بکنم و تو در شرايطي که کلي حرف و حديث پشت سرم بود، کلي شايعات وحشتناک و خانمان سوز، در شرايطي که ولت کرده بودم و حتي نمي دونستي کجام، با کيم، در چه حالم، بازم خيانت نکردي. پاي زن ديگه اي رو به بخت و رخت و تخت من باز نکردي. موندي و از مادر بچت حمايت کردي. در حالي که واسه هر دومون فرصت خيانت بود. فرصت کثيف بودن، بود. هر دو خطا داشتيم. هر دو عصباني بوديم. نه من ايده آل تو بودم، نه تو ايده آل من، اما به حرمت تعهدمون پامونو کج نذاشتيم. به خاطر خودمون، بچمون، خانوادمون! پس مادرم نمي تونه کارش رو توجيه کنه. اگه فقط يه زن بود، مي تونست بدون خيانت طلاق بگيره و بره دنبال کسي که دوستش داره. دنبال زندگي و بختي که آرزوش رو داره اما اون مادر بود. تعريف مادر متفاوته. جايگاهش فرق مي کنه! کدوم مادري مي تونه بچش رو به امان خدا ول کنه و بره دنبال هوا و ه*و*سش؟ هر مادري چشمش رو فرش زمين مي کنه که خار به پاي بچش نره. نه، کار مادر من توجيه پذير نيست، به هيچ وجه!
بخار چشمانم را با انگشت مي زدايم.
-اما ديگه گذشته. حالا که فکر مي کنم مي بينم اين دوراني که گذروندم، منو بزرگ کرد. بهم نشون داد که زندگي فقط رويا و خيال بافي نيست. که همه، اوني که من فکر مي کنم نيستن. مي بينم که خداپرستي به روزه هاي وسط تابستون و نمازهاي طولاني نيمه شب و خم و راست شدن نيست. مي بينم مردانگي به صداي کلفت و بازوي قطور و عربده کشيدن و غيرتي شدن نيست! خيلي از تعريفا واسم عوض شده و مسبب همشون تويي! تويي که هيچ ادعايي واسه خداپرستي نداره اما بدون قضاوت، بدون تهمت، منو با همه گذشته و حال و آيندم قبول مي کني. تويي که به خاطر يه دختربچه مريض، عذاب تحمل زني که زندگي مادرت رو نابود کرده به جون مي خري. تويي که با وجود غيرت ها و حساسيتاي مردونت، مردانه مي ايستي از زني که دوست داري حمايت مي کني. مرد تويي نه پويا؛ که مي دونست من بي گ*ن*ا*هم، مي دونست من خطايي نکردم اما پسم زد و مث يه تيکه آشغال از زندگيش انداختم بيرون!
دستم را روي دستش مي گذارم.
-امروز خدا رو شکر مي کنم. چون اگه اين اتفاقات نمي افتاد من تو همون دنياي کوچيک با يه آدم کوچيک تر مونده بودم. خدا رو شکر مي کنم که پاداش تموم سختيا و مصيبتايي که کشيدم تو بودي و اميررضا و آوا! حالا ديگه هيچي کم ندارم. فقط يه سواله که مي پرسمش و برمي گردم. باشه؟
پشت دستم را مي بويد و مي ب*و*سد.
-باشه، منتظرتم!
سرم را بالا مي گيرم و بدون اين که به چپ و راست نگاه کنم م*س*تقيم به سمت هدف مي روم. با رسيدن به چنار کمي پايم شل مي شود اما رويم را برمي گردانم و دستم را روي زنگ مي گذارم. هنوز زنگ را نزده در باز مي شود و پويا در چهارچوب قرار مي گيرد. خنده اي که روي لبش است با ديدن من محو مي شود و سوييچي که ميان انگشتانش است توي هوا مي ماند. با خونسردي گردن مي کشم و حياط را نگاه مي کنم.
-چه خوب که خونه اي. پريسا هم هست؟
آرام دستش را پايين مي آورد.
-تو؟
پوزخند مي زنم.
-چيه؟ تعجب کردي؟
قدمي به جلو برمي دارم و توي چشمانش خيره مي شوم. چشماني که روزي به نظرم گيراتر از مشعل المپيک بود.
romangram.com | @romangram_com