#شاه_شطرنج_پارت_392
کمي سرش را عقب مي برد و مردد به لب هايم خيره مي ماند. با اطمينان سرم را بالا مي برم و لبش را مي ب*و*سم.
-اما مهم نيست، چون ارزشش رو داره!
با صداهاي نامفهوم اميررضا چشم باز مي کنم. بيدار شده و مشغول تکان دادن دست و پايش است. از اين که گريه نمي کند متعجب مي شوم. آرام طوري که اميرحسين بيدار نشود بلند مي شوم و يکي يکدانه ام را در آ*غ*و*ش مي گيرم. چشمان گردش بازِ باز است. با لذت سر و صورتش را غرق ب*و*سه مي کنم و شيرش مي دهم. درد و ضعفم را با دوش آب گرم کمي آرام مي کنم و لباس مي پوشم. امير همچنان خواب است. روي شکم، يک دستش هم زير بالش. پايش را هم کمي جمع کرده، مثل هميشه! پسرم هم خوابش برده. با دهان باز و دست هاي مشت کرده اي که کنار سرش گذاشته. دلم براي هردويشان ضعف مي رود. کنار اميرحسين دراز مي کشم. به پهلو مي خوابم. دستم را زير صورتم مي گذارم و نگاهش مي کنم. چگونه اين همه مدت دور از آ*غ*و*ش پرمحبتش زندگي کرده بودم؟ جاي زخم کمرنگي روي ابرويش پيداست. احتمالا از عواقب دعواهاي اين چند وقت اخيرش است. آرام زخم را مي ب*و*سم. آرام چشم مي گشايد. با صداي گرفته و خواب آلود مي پرسد:
-خوبي؟
مگر از تماشا کردنش سير مي شوم؟
-خوبم.
-خوبِ خوب؟ مشکلي نداري؟
خوبِ خوب که نه اما آن قدر مهم نيست که شيريني ديشب را به کامش زهر کنم.
-خوبِ خوب!
دستش را از زير بالش بيرون مي آورد و روي کمر من مي گذارد.
-پس بيا يه کم ديگه بخوابيم. ديشب که نذاشتي چشم رو هم بذارم!
خودم را توي آ*غ*و*شش سُر مي دهم.
-مگه نمي خواي بري شرکت؟
با پيشانيش موهاي خيسم را بهم مي زند و مي گويد:
romangram.com | @romangram_com