#شاه_شطرنج_پارت_391
بيشتر ميان بازوانش گلوله مي شوم.
-منم مي دونم تو بد نيستي. خيلي وقته که مي دونم. فقط نقش آدماي بد رو خيلي خوب بازي مي کني. اگه ذره اي تو خراب بودن ذاتت شک داشتم حتي يه ثانيه هم باهات نمي موندم؛ اما تو با همون زواياي مخفي روحت طوري منو اسير کردي که پا گذاشتم رو تمام اعتقادات و باورام. لگد زدم به هر چه بدبيني و بي اعتمادي بود و هستيم رو باهات شريک شدم. اون بيست روزي که دور از همه آدما با هم بوديم بهترين خاطرات زندگي من بود. ضربه شديد و سختي هم که خوردم به خاطر همون بيست روز بود. نمي تونستم قبول کنم اون فرشته اي که هر شب و روز، هوش و حواس منو با لطافت روح و جسمش مي دزديد، اين قدر بد و خشن باشه. شيطان بودنت خارج از تحمل و باورم بود. واسه همينم خون جلوي چشمام رو گرفت. ديوونه شدم. از اين که با اين سن و سال و اين همه تجربه، اين قدر کثيف بازي خورده بودم از خودم بيزار بودم. عصباني بودم اما تو تموم اين مدت نتونستم حتي يه لحظه دوستت نداشته باشم. يه چيزي اون ته دلم مي گفت سايه همون زن کامل بيست روزه ست. همون فرشته اي که تو شناختي. اون يه بره کوچيک و ظريفه که مجبور شده لباس گرگ تنش کنه. دلم نمي خواست قبول کنه که تو شناخت تو اشتباه کرده. هنوزم نمي خواد قبول کنه. منم اگه حرفي مي زنم واسه اين نيست که مي خوام عذابت بدم؛ نه! فقط اون بيست روز رو واسه يه عمر مي خوام. مي خوام واسه هميشه طعم اون عشق و آرامش رو بچشم. ببين چقدر اون روزا به دهنم مزه کرده که الان ماه هاست که دارم واسه برگردوندنش دست و پا مي زنم. از تو هم هيچي نمي خوام جز اين که کمکم کني. فقط همين!
سرم را ميان دستانش مي گيرد.
-خيلي خواسته زيادي دارم؟
سرم را تکان مي دهم. دلم مي خواهد حرف بزنم اما نمي توانم. او هم مي داند. سرش را جلو مي آورد و چشمانم را مي ب*و*سد.
-مي دونم کلي حرف تو دلته. مي دونم تو هم بايد بگي اما امشب نه! بذار تو يه فرصت ديگه که حال جفتمون بهتر باشه.
آرام خودم را جلو مي کشم و بيني ام را به بيني اش مي مالم. چشمش را مي بندد. گونه اش را مي ب*و*سم. چين در پيشاني اش مي اندازد. لبش را که مي ب*و*سم. نگاه ملتهبش را روانه چشمانم مي کند. زمزمه مي کنم:
-من حرفي واسه گفتن ندارم چون مرد عملم. پسم نزن تا بهت نشون بدم که چقدر عاشقي کردن بلدم!
چشمک مي زند.
-ميشه از همين امشب ثابت کردنت رو شروع کني؟
مي خندم و گردنش را مي ب*و*سم. مچم را مي گيرد و مرا از خودش دور مي کند. با تعجب نگاهش مي کنم. صورتش کاملا جدي و مصمم است. روي تنم خيمه مي زند و مي گويد:
-ديگه بيشتر از اين نمي تونم مراعاتت رو بکنم.
دستم را دور گردنش مي اندازم و مي گويم:
-نهايتش کارم به بيمارستان مي کشه.
romangram.com | @romangram_com