#شاه_شطرنج_پارت_390
نگاهش مي کنم؛ جز به جز صورتش را، و فکر مي کنم به عذابي که در اين چند ماه و خصوصا اين چند ساعت به خاطر ترس از دست دادنش کشيدم!
-ترسيده بودم. فکر کردم مي خواي ازم جدا شي.
بغض جديدي سر باز مي کند. دوباره دستم را روي دهانم مي گذارم.
-خيلي وقته که مي ترسم. خيلي وقته که کاب*و*س نداشتنت ولم نمي کنه!
دستانم را مي گيرد و مي ب*و*سد.
-مي دونم باورش واست سخته ولي من اون قدري که فکر مي کني آدم بدي نيستم.
ب*غ*لم مي کند؛ محکم، با تمام قدرتي که دارد. لبش را روي موهايم مي گذارد و به آرامي مي گويد:
-باشه، باشه. فعلا نمي خواد هيچي بگي. فقط آروم باش.
هق مي زنم.
-امير!
بيشتر فشارم مي دهد.
-هيش! نمي خواد هيچي بگي. بعدا حرف مي زنيم.
سکوت مي کنم و خودم را به دست نوازش هاي گرمش مي سپارم.
-تو منو دچار دوگانگي کردي سايه. وقتي اين جوري مظلوم مي شي ميگم اي کاش همون سايه مقاوم هميشگي باشي؛ اما تو خلوت خودم وقتي بهت فکر مي کنم، مي بينم من عاشق اين سايه مظلوم و آروم شدم. همون که مي گفت به خدا بگو دلم واسش تنگ شده. همون که تا شب مي شد پوست مي نداخت و عين يه بچه معصوم و دوست داشتني مي اومد تو ب*غ*ل من و واسم حرف مي زد. مي دوني اين خيلي خوبه که تو واسه چيزي که مي خواي مي جنگي و به دستش مياري اما اگه بدوني من چقدر اين چهره شبانت رو دوست دارم، اين قدر منو از خودِ واقعيت محروم نمي کني!
romangram.com | @romangram_com