#شاه_شطرنج_پارت_389
نمي خواهم گريه کنم، پس چرا نمي توانم؟
-اي بابا! من که چيزي نگفتم. گريه واسه چي؟
شانه هايم هم به لرزه مي افتند. گره هاي بين ابرويش از هم باز مي شوند و خنده تمام صورتش را مي پوشاند. مرا در آ*غ*و*ش مي کشد و مي گويد:
-شما زنا شاه شطرنج که هيچي، رييس جمهورم که باشين بازم اشکتون دم مشکتونه.
پيشاني ام را به سينه اش مي چسبانم و اجازه مي دهم اشک هايم روي تن گرمش بچکند. دستش را بين موهايم فرو مي برد. خنده در صدايش قل مي زند.
-نگاش کن. عين يه جوجه گنجشکي که زير بارون مونده، مي لرزه. هر کي ندونه فکر مي کنه يه دست کتک مفصل خورده. يعني ما اجازه نداريم با منزلمون دو کلام اختلاط کنيم؟
هر چه او سعي مي کند با عوض کردن فضا آرامم کند، اشک هاي من شدت مي گيرد. به زور سرم را از سينه اش جدا مي کند و توي چشمانم خيره مي شود. لرزش مردمک هايش را مي بينم. موهايم را پشت گوشم مي زند و مي گويد:
-آخه چرا اين جوري گريه مي کني؟ من که حرف بدي نزدم. فقط باهات دردودل کردم.
از بس براي پايين ماندن صدايم تلاش کرده ام که گلويم ملتهب شده. تنها علامت گريه ام لرزيدن شانه ها و اشک هاي بي امانم است.
-آخه يه چيزي بگو من بدونم چته؟ چشمات داره آتيشم مي زنه.
به زحمت سرم را تکان مي دهم و مي گويم:
-هيچي!
با سرانگشتانش مژه هاي خيسم را لمس مي کند و مي گويد:
-به خاطر هيچي داري گريه مي کني؟
romangram.com | @romangram_com