#شاه_شطرنج_پارت_388

باز دهان باز مي کنم. باز نمي گذارد حرف بزنم!
-اگه قراره از فردا بيفتي دنبال پريسا و پويا، الان بهم بگو که همين فردا ختم اين زندگي رو اعلام کنيم. من خودم و پسرم رو قرباني انتقام جويي هاي تو نمي کنم. چون به نظر من زندگي روي ديگه اي هم داره؛ به اسم گذشت! چيزي که تا حالا تو وجود تو نديدم و همين بزرگ ترين تفاوت بين من و توئه. بزرگ ترين ترديد من نسبت به تو!
نگاهش را به من مي دوزد.
-همين الانشم ارزش زندگي مشترکمون زير سواله. اگه واقعا اون طور که ميگي منو دوست داري، اگه آينده اين بچه واست مهمه، از هر چي که به سرت اومده، به سرمون اومده درس بگير و نذار سرنوشت اميررضا هم مثل من و تو بشه. نذار اين بچه هم طعم نداشتن يه خونواده منسجم رو بچشه. نذار بودن ما کنار همديگه واسش عقده بشه. مادرت بد کرده؟ تو اين بدي رو در حق من و بچم نکن. پدر من بد کرده؟ من اين بدي رو در حق تو و بچم نمي کنم! اين که الان من و تو همديگه رو داريم، اين که علي رغم اين همه گرفتاري بازم با هميم، اين که خدا اميررضا رو به خاطر حفظ زندگيمون به ما بخشيد، همه نشونه ست. نشونه اي که فقط يه بي توجهي کوچيک ديگه مي تونه نابودش کنه!
بازوهايم را ميان پنجه هايش مي فشارد.
-منو ببين سايه. دارم صادقانه اعتراف مي کنم که ديگه بيشتر از اين نمي کشم. که فقط با يه اشتباه ديگه، قيد عشقم رو مي زنم و بند اين علاقه رو پاره مي کنم. حرفام تهديد نيست، خواهشه. چون نمي خوام زندگيمون از هم بپاشه. ازت خواهش مي کنم ديگه خودخواهانه تصميم نگير. ديگه کينه نداشته باش. ديگه نقشه نکش. اين زندگي فقط با آرامش تو به سرانجام مي رسه، با عاطفه مادريت، با لطافت و زنانگيت! چون من خيلي خستم؛ خيلي. دارم يواش يواش کم ميارم. اين بار نوبت توئه که از اين خونه و حرمتش حراست کني! بهت هيچي رو تحميل نمي کنم. نمي گم کار نکن و تو خونه بمون. نمي گم با دوستات در ارتباط نباش. نمي گم همه وقتت رو بذار واسه ما اما خودت، يه راهي پيدا کن که منو يه کم آروم کنه. يه کم دلمو به اين خونه خوش کنه. يه کم گرمم کنه. مي خوام شبا با اشتياق برگردم. مي خوام واسه بودن پيشتون لحظه شماري کنم. نمي خوام حسرت زندگي ديگران رو بخورم. نمي خوام تو رو با زناي ديگه مقايسه کنم.
چشمانش برق مي زنند. دستم درد گرفته!
-من اعتراف مي کنم که تو اين مدت چندين بار نزديک بوده بلغزم و نمي دونم اگه اين سردي رابطمون ادامه پيدا کنه تا کي مي تونم جلوي خودمو بگيرم. شايد از اين حرف من خوشت نياد اما اين يه واقعيته که چه زن و چه مرد، چه دختر و چه پسر، اگه اون جوري که بايد و شايد از خونوادش تامين نشه، بيرون از خونه دنبال نيازاش مي گرده. نياز هم فقط نيازهاي جسمي نيست. اين عشق و محبته که وقتي کم مياد از همه لحاظ انسان رو تحت فشار مي ذاره. من هنوزم تو رو دوست دارم. هنوزم تنها زني هستي که به چشمم مياي و واسم پر رنگي. شکستن دلت کار من نيست اما لغزش فقط تو يه لحظه اتفاق ميفته سايه. من مي خوام جلوي اين يه لحظه رو واسه جفتمون بگيرم. نمي خوام تجربه پدر و مادرمون واسه ما هم تکرار بشه، چون تو همچين خطاهايي هميشه دو طرف مقصرن. شک نکن!
سرم را پايين مي اندازم.
-ريش و قيچي دست خودته. من اون چيزي رو که بايد مي گفتم، گفتم! امنيت و اعتماد و آرامش رو به زندگيمون برگردون! تو يه قدم بردار، من هزار قدم! تا آخرشم هستم، فقط تو بخواه!
پاهايم زق زق مي کنند. از زانو خمشان مي کنم و دستانم را دورشان مي اندازم. اين بار من به جايي نامعلوم و تاريک خيره مانده ام. البته قطره هاي اشک مهلت ديدن نمي دهند. حرکت سرانگشتانش را روي پوست يخ زده ام حس مي کنم.
-سايه؟ نمي خواي حرف بزني؟
دستم را روي دهانم مي گذارم. نمي خواهم صداي هق هقم از اين اتاق فراتر برود. حرکت دستش متوقف مي شود. صورتم را مي گيرد و به سمت خودش برمي گرداند. چشمانش را تنگ مي کند و با اخم مي گويد:
-داري گريه مي کني؟

romangram.com | @romangram_com