#شاه_شطرنج_پارت_386

دقيقا همين امشب بايد جبران اين چند وقت گذشته را مي کرد!
-باشه، حالا بذار بخوابم!
ب*و*سه اي به شانه ام مي زند و مي گويد:
-قرار بود حرف بزنيم خانوم خانوما!
بغض صدايم را خش دار کرده.
-الان ديگه؟
سرش را پايين تر مي آورد و مي گويد:
-واقعيتش منم ترجيح مي دم الان به کاراي ديگه برسيم ولي از اون جايي که فعلا دست و پام بسته ست چاره اي به جز حرف زدن نداريم.
مي چرخم و چپ چپ نگاهش مي کنم.
دستش را از ساعد روي تشک مي گذارد و سنگيني تنش را روي آن مي اندازد.
-چيه خب؟ ناسلامتي مردَم! دلم خوشه زن دارم اما يا قهره يا بارداره يا تازه زايمان کرده!
شيطنت از سر و رويش مي بارد. ضربه محکمي به سينه اش مي زنم. تعادلش به هم مي خورد و روي تخت رها مي شود. همزمان دست مرا هم مي گيرد و به سمت خودش مي کشد. رخ به رخش مي شوم. کمي نگاهم مي کند و آرام آرام اثر خنده از صورتش مي رود.
-خوبه، خواب از سرت پريد. حالا مي تونيم حرف بزنيم.
خم مي شود و چراغ خواب را روشن مي کند. مي نشيند و به بالش پشتش تکيه مي دهد. من هم از او تبعيت مي کنم.

romangram.com | @romangram_com