#شاه_شطرنج_پارت_385
کاش مي فهميد که الان بدترين موقع براي بازگويي نکات مثبت من است!
سرش را بلند مي کند ديگر نمي خندد.
-منم چون مي شناسمت مي خوام رک و پوست کنده باهات حرف بزنم. مي دونم هم جنبش رو داري هم تحملش رو!
عضلات بلعم فلج شده اند. نمي توانم آب دهانم را قورت دهم!
-اما الان نه! چون هم من گرسنمه، هم اين ببر کوچولو!
به زحمت گردنم را مي چرخانم. اميررضا تا چشمش به من مي افتد گريه را سر مي دهد.
اميرضا را شير مي دهم اما اشتهاي خودم بند رفته. هر چه مادرم اصرار مي کند نمي توانم حتي لقمه اي بر دهان بگذارم. اميرحسين گاهي زير چشمي نگاهم مي کند اما هيچي نمي گويد. بعد از جمع و جور کردن ميز غذا به اتاقم پناه مي برم. از اين که کسي متوجه خرابي حالم شود بيزارم! ساعت از دوازده مي گذرد و امير نمي آيد. انگار از عذاب دادن من لذت مي برد. فکم از شدت خشم قفل کرده. حرص زده و عصبي لباس خوابم را مي پوشم و مسواک مي زنم. چراغ را خاموش مي کنم. سرم را زير پتو فرو مي برم و بغضم را رها مي کنم. نمي دانم چرا اما حس بدي دارم. قلبم گواهي بد مي دهد. صداي خنده امير و آوا بدتر اعصابم را متشنج مي کند. انگار نه انگار که مرا توي چه هول و ولايي رها کرده است! سرم را کمي بيرون مي آورم و از گوشه چشم به اميررضا نگاه مي کنم و با بغض مي گويم:
-هر چي هم بشه باز تو مال مني! همين کافيه!
به محض باز شدن در، چشمم را مي بندم. محال است اجازه دهم که بفهمد چه زجري به من داده! لاي پلکم را کمي مي گشايم. چشمم به تاريکي عادت کرده. پيراهنش را در مي آورد و به آرامي دنبال شلوار راحتي مي گردد. چشمانم را روي هم فشار مي دهم شايد بتوانم سکون بدنم را حفظ کنم اما اين ضربان کر کننده قلبم را چگونه مخفي نگه دارم؟ روي تخت که دراز مي کشد بي اراده تکان مي خورم. سرم را بيشتر توي بالش فرو مي برم. صدايش را نزديک گوشم مي شنوم.
-بيداري؟
تمام دلخوريم را در کلامم مي ريزم.
-بيدارم کردي!
دستش را دور شکمم حلقه مي کند و سرش را توي فضاي بين شانه و گردنم مي گذارد.
-ببخشيد که دير اومدم. دلم واسه آوا مي سوزه. خيلي تنهاست. خواستم اين چند وقت گذشته رو يه کم جبران کنم.
romangram.com | @romangram_com