#شاه_شطرنج_پارت_384
-تو برو بخور. من گرسنه نيستم.
کنار گهواره مي نشينم و به صورت زيباي پسرم نگاه مي کنم. پسري که طي همين ده روز شباهت عجيبي به پدرش پيدا کرده. مثل اين که قصد دارد با اين شباهت غيرقابل انکار، مشت بر دهان ياوه گويان بکوبد. تخت از سنگيني اميرحسين پايين مي رود. به سمتش نمي چرخم. او مرا عقب مي کشد.
-ببينمت. چت شد يهو؟
براي ثابت ماندن، پتوي روي تخت را مي گيرم اما قدرت او مي چربد و در آ*غ*و*شش رها مي شوم. سکوتم را حفظ مي کنم.
-باشه، مي خواستم صبر کنم يه کم حال و روزت بهتر شه بعد باهات حرف بزنم؛ حرفاي آخر رو! ولي انگار تو عجله داري.
راه نفسم تنگ مي شود. بسته مي شود. نفسم مي رود! مي ترسم از اين حرفي که از گفتنش مي ترسيده!
دور مي شوم؛ از او، از بويش. به تاج تخت تکيه مي دهم و پاهايم را دراز مي کنم. نفس ندارم اما هنوز تحملم بالاست. نفس ندارم، اما هنوز مقاومم! نفس ندارم، اما م*س*تقيم و خيره توي چشمانش زل مي زنم.
-نگران من نباش. خوبم. هر چي هست بگو و راحتم کن!
مي خندد. چشمانش برق مي زنند!
-از چي راحتت کنم؟
لبم را از داخل گاز مي گيرم.
-از فکري که ذهنت رو درگير کرده يا تصميمي که گرفتي و نمي دوني چه جوري بايد بگيش!
باز مي خندد و سرش را پايين مي اندازد.
ـ خوبه. اين خصلتت واقعا عاليه. از اين که هيچ وقت خودت رو نمي بازي خوشم مياد. اين همه خويشتن داري رو تو هيچ زني نديدم!
romangram.com | @romangram_com