#شاه_شطرنج_پارت_383

روي پا بلند مي شوم و چانه اش را مي ب*و*سم.
-آره، چطور مگه؟ چيزي شده؟
سرش را تکان مي دهد.
-پس چرا پاتو از اين اتاق بيرون نمي ذاري؟ واسه ناهار و شامم به زور بيرون مياي. تا چند روز پيش مي گفتم زايمان کردي دراز کشيدن واست بهتره اما الان چند وقته که بلند شدي. نمي بينم استراحت کني. يه چيزي هست! به خاطر مادرته، آره؟
دستم را روي صورتش مي کشم؛ روي شقيقه اش. روي گردنش!
-من بخشيدمش، به خاطر آوا! البته دروغ چرا؟ مثل قبل دوستش ندارم. نمي تونم باهاش صميمي باشم و منم مثل هر زن ديگه اي دلم مي خواد تو خونم م*س*تقل باشم اما مي دونم چقدر آوا رو دوست داري. مي دونم چقدر نگرانشي. نمي خوام با جدا کردنش از تو ناراحتيات رو بيشتر کنم. بعدشم آوا خواهر منم هست. منم دوستش دارم. بودنش واسه خودمم خوبه. وقتي مي بينم چقدر راحت مي تونه تو رو بخندونه و اخمات رو باز کنه دلم آروم ميشه!
نيشگون آرامي از گونه ام مي گيرد.
-پس چته؟ چرا اين قدر گوشه گير شدي؟
دستانم را از زير بازوهايش عبور مي دهم و سرم را روي سينه اش مي گذارم.
-چون تو خوشحال نيستي. چون خنده هات همه الکيه. چون حواست پيش من نيست. چون از بودن کنار من راضي نيستي. چون مثل قديما نيستي!
موهاي آشفته ام را توي يک دستش جمع مي کند و به وسيله آن ها سرم را عقب مي کشد. دلم براي روشني چشمانش پر مي کشد.
-بريم شام بخوريم؟ من خيلي گشنمه.
چشمانم را روي هم فشار مي دهم. نمي گذارد حرف بزنم، نمي گذارد!
از تنش فاصله مي گيرم و دلمرده و بي روح مي گويم:

romangram.com | @romangram_com