#شاه_شطرنج_پارت_382

دکمه هاي سر آستينش را از مي کند و پيراهن دودي رنگ را تا ساعد بالا مي زند. حين اين که به سمت سرويس مي رود مي پرسد.
-چه خبر؟
در را باز مي گذارد. دستش را مي شويد و چند مشت آب به صورتش مي پاشد. برايش حوله مي برم.
-هيچي، سلامتي!
حوله را از دستم مي گيرد و دستش را خشک مي کند اما صورتش را نه! سنگيني نگاهش گردنم را درد مي آورد!
-سايه؟
دلم را توي مشتم مي گيرم و فشار مي دهم.
-جونم؟
چند قدم نزديک مي شوم. موهاي نم خورده اش توي پيشاني اش ريخته. دستم را بالا مي برم و کنارشان مي زنم.
-قبل از اين که برگردي، بهت گفتم که اگه بخواي واسه مادرت و آوا يه خونه جدا مي گيرم. درسته؟
هر دو دستم را روي شانه هايش مي گذارم و انگشتانم را از پشت گردنش در هم قفل مي کنم.
-آره.
سرش را خم مي کند.
-تو هم گفتي لازم نيست و با بودنشون تو اين خونه مشکل نداري. درسته؟

romangram.com | @romangram_com