#شاه_شطرنج_پارت_381
صدايش ضعيف تر مي شود.
-از اميرحسين چه خبر؟
چشمانم را مي بندم. يادآوري اش هر چه غم در اين دنياست به دلم سرازير مي کند. با تمام وجود آه مي کشم.
-چي بگم؟ کم نمي ذاره؛ از هيچي. نهايت احترام، نهايت توجه، نهايت مراقبت، نهايت حرمت! هر کي زندگي ما رو از بيرون ببينه تعجب مي کنه از اين همه محبت امير؛ اما مني که تو دل اين رابطم مي فهمم امير چقدر غريبه شده. که همه کاراش از سر انجام وظيفه ست. از سر احساس مسئوليت! انگار هيچ حسي توش نمونده. انگار خالي شده!
نفس عميقش را مي شنوم.
-عيبي نداره. درست مي شه. بايد بهش فرصت بدي. زمان مي خواد تا فراموش کنه. امير روزاي بدي رو گذرونده. خيلي بدتر از اوني که تو شنيدي و خبر داري. بايد کمکش کني تا قلبش آروم بگيره. قول دادي که اين کارو مي کني. يادته؟
صداي جيغ آوا و خنده اميرحسين را مي شنوم. صدايم را پايين مي آورم.
-امير اومد. بعدا باهات تماس مي گيرم.
مي دانم تا با آوا بازي نکند و حسابي سر به سرش نگذارد به اتاق نمي آيد. پس به سرعت دستي به رنگ و روي همچون ميتم مي کشم. موهايم را مرتب مي کنم. عطر مي زنم و با استرس منتظر مي مانم. اين روزها، قلبم مثل دخترهاي چهارده ساله غيرعادي مي تپد و رنگم را گلگون مي کند. قلبم مي تپد براي نوازش هايي که از من دريغ مي شوند و يا سرسري تمام مي شوند!
بي هدف توي اتاق قدم مي زنم. نفس هاي حجيم مي کشم بلکه بر اين تندي حرکات قفسه سينه ام غلبه کنم اما به محض اين که در باز مي شود و بوي ديوان مي پيچد، هرچه رشته ام پنبه مي شود! دستپاچه لبخند مي زنم و مي گويم:
-سلام. خسته نباشي!
لبخند مي زند؟ نمي زند؟ نمي دانم، اما انگار گوشه لبش تکان مي خورد.
-سلام خانوم!
به سمت گهواره مي رود و روي آن خم مي شود. اين بار به چشم خودم مي بينم که لبخند مي زند. با نوک انگشتش گونه اميررضا را نوازش مي کند و راست مي ايستد. کتش را از دستش مي گيرم و به دماغم نزديک مي کنم و حيات را نفس مي کشم.
romangram.com | @romangram_com