#شاه_شطرنج_پارت_380
در حالي که اميررضاي ده روزه را توي گهواره مي گذارم، شماره ماکان را مي گيرم. چند بوق مي خورد و بالاخره جواب مي دهد. بعد از ده روز، بالاخره جواب مي دهد. با حرص بدون سلام و احوالپرسي مي گويم:
-معلوم هست کجايي ماکان خان؟
صدايش آرام است، مثل هميشه!
-سلام مامان خانوم!
چقدر دلم براي متانت صدايش تنگ شده بود!
-خيلي بي معرفتي ماکان! ده روزه پسر من دنيا اومده يه تماس که نگرفتي هيچ، تازه منم زنگ مي زنم جواب نميدي. اين بود برادريت؟
-حق با توئه. من عذر مي خوام ولي چون مي دونستم برگشتي خونه و مي دونستم اميرحسين چهار چشمي مراقبته و مي دونم چقدر رو من حساسه، نخواستم باعث درگيري و مشکلات بيشتر بشم! وگرنه باور حتي نتونستم برم ويلا و وسايلم رو جمع کنم. نتونستم برم اون جا و جاي خاليت رو ببينم؛ ولي با اين وجود تو ببخش. باشه؟
مي نشينم و پاي چپم را روي پاي راستم مي اندازم.
-يعني نمي خواي بهم سر بزني؟
-حالا هر وقت اومدي شرکت مي بينمت.
مکث کوتاهي مي کند.
-اين مدت از خونه بيرون نرفتي؟
به تصوير خودم در آينه نگاه مي کنم. برخلاف زنان ديگر، از قبل زايمانم هم لاغرتر و نحيف تر شده ام!
-نه، فقط واسه دکتر. البته دو سه روزه که سرپا شدم. ديگه يواش يواش وقتشه که برگردم به اجتماع.
romangram.com | @romangram_com