#شاه_شطرنج_پارت_379

-شايد اگه اين بچه نبود، همه چيز خيلي وقت پيش تموم مي شد.
من هم مکث مي کنم.
-يعني تنها دليل با هم موندنمون فقط اين بچه ست؟
نفس عميقي مي کشد و به پشتي صندلي تکيه مي دهد.
-گفتم متين و مهلا خونه رو آماده کنند. اگه بتوني مسير رو تحمل کني، از بيمارستان که مرخص شي م*س*تقيم بر مي گرديم خونه. نظرت چيه؟
اين يعني، نمي خواهد جوابم را بدهد.
-تحمل مي کنم.
لبخندي مي زند و مي گويد:
-خوبه. فکر مي کنم تا قبل از ساعت دو مرخصت کنن.
کمي با چسب روي دستم ور مي روم و ميزان باقيمانده سِرُم را مي سنجم.
-ببين مي توني يه کاريش کني زودتر بريم؟ از بيمارستان بدم مياد.
از جا بلند مي شود و مي گويد:
-فعلا که دکتر ويزيتت نکرده. سرمتم تموم نشده. يه کم از اين آبميوه ها بخور تا من برم ببينم دکتر رو پيدا مي کنم يا نه.
سرم را تکان مي دهم و به مسير رفتنش خيره مي شوم. با وجود آرامشش، همچنان نه يک جا؛ بلکه چند جاي کار مي لنگد!

romangram.com | @romangram_com