#شاه_شطرنج_پارت_378
اشکم قطره قطره فرو مي چکد. از خوف عظمت و بخشندگي خدايم. از شرمندگي محبت هاي بي دريغش!
-من بد کردم و تو اين طوري جوابم رو دادي؛ اگه اطاعتت مي کردم چه مي کردي؟
با ورود اميرحسين، چشم از مژه هاي تابدار و بلند پسرم مي گيرم. آرام از آ*غ*و*شم جدايش مي کند و بازوانش را دورش مي پيچد. نگاه خيره و عميقش پر از عشق است؛ پر از محبت پدرانه. از آن نگاه هاي گرم پدرم به سامان. نگاه هاي پرافتخار، پر غرور! لبخند مي زنم؛ به آرامش و اطميناني که بعد از مدت ها در چهره اميرحسين مي بينم و لبخند مي زنم؛ به لبخندي که روي لبان پسرم جا خوش کرده. انگار او هم امنيت آ*غ*و*ش پدرش را فهميده و خوابش راحت تر شده.
امير مي ب*و*سدش؛ پيشاني اش را، صورتش را، نوک بيني اش را، دستان مشت کرده اش را! همان طور که سرش پايين است مي گويد:
-کار خدا رو مي بيني سايه؟ هيچ وقت فکر نمي کردم اين جوري پدر شم.
کمي خودم را روي تخت بالا مي کشم.
-چه جوري؟
بچه را کنارم مي گذارد و خودش روي صندلي مي نشيند. هنوز چشمش به اوست.
-هميشه فکر مي کردم اگه يه روز ازدواج کنم با کلي برنامه ريزي و آمادگي واسه بچه دار شدن اقدام مي کنم ولي همه چي يهويي اتفاق افتاد. شايد باورت نشه ولي هنوز تو شوکم.
دستانم را به سينه مي زنم.
-ناراحتي؟
بالاخره سرش را بالا مي گيرد و نگاهم مي کند.
-نه، اتفاقا برعکس. به نظرم اين بچه يه علامته، يه نشونه، يه بهونه، واسه تداوم بخشيدن به زندگي اي که تا مرز نابودي رفته و برگشته. واسه چشم بستن روي تموم اتفاقات تلخي که افتاده. واسه يه شروع جديد، با يه انگيزه قوي تر، مهم تر، قشنگ تر!
مکث مي کند.
romangram.com | @romangram_com