#شاه_شطرنج_پارت_377
مادرم جلو مي آيد و مي گويد:
-من هستم. شما بفرماييد.
چشمان مادرم هم باراني است. همچنان باراني است. امير برمي خيزد و جايش را به او مي دهد. مي نشيند. با احتياط دستش را بالا مي آورد. مي خواهد صورتم را لمس کند. بي اراده عقب مي کشم و به امير نگاه مي کنم. نگاهش بازدارنده است؛ از عقب نشيني، از سردي! دست مادر به گونه ام مي رسد. مي لرزم. سرم را پايين مي اندازم. صداي او هم مي لرزد.
-تبريک ميگم دخترم.
زيرلب مي گويم:
-ممنون!
دستش را پس مي کشد.
-ميشه خواهش کنم تنهامون بذارين؟ مي خوام چند دقيقه با پسرم تنها باشم.
آن ها که مي روند، شيره جانم را در دهان کوچکش مي ريزم و آرام و آهسته حرف مي زنم؛ با او و يک نفر ديگر!
-فداي اين دستاي کوچولوت بشم. قربون اين قد و بالاي فسقليت برم. نمي دوني چقدر انتظار کشيدم تا بياي. نمي دوني چقدر دوست دارم. نمي دوني چقدر هلاکتم.
من که مکث مي کنم، دهان او هم از حرکت مي ايستد و با صداي من دوباره به جنبش در مي آيد.
-قربونت برم خدا جونم. قربونت برم که من بي کس رو هيچ وقت تنها نذاشتي. هميشه يه جوري به دادم رسيدي. دوستايي مثل فدايي و امين رو بهم دادي، شوهري مثل اميرحسين، برادري مثل ماکان، خواهري مثل آوا، بچه اي مثل اين فرشته. تو منو دوباره خونواده دار کردي. بهم انگيزه زندگي بخشيدي. عشق رو نشونم دادي. عشق به همسر، به فرزند، به خانوادم! نذاشتي تنها بمونم. مي دونستي که من، تو نيستم. مي دونستي که تنهايي فقط برازنده خودته و من تحملش رو ندارم. اينا همه در برابر اين همه نافرماني و سرکشياي من بوده.
نگاهم را از پسرم مي گيرم. اين اتاق هم پنجره دارد. آفتاب کم کم بالا مي آيد و اولين روز زندگي فرزندم را آغاز مي کند.
-شکرت خدا. نه به خاطر همه چيزايي که بهم دادي! تو رو به خاطر وجود خودت شکر مي کنم. مرسي که هستي خدا. مرسي که حواست اين قدر جمعه. مرسي که تنهام نذاشتي. مرسي که ازم رو برنگردوندي. مرسي که به حرفام گوش ميدي. مرسي که به هر وسيله اي که مي توني لبخندت رو نشونم ميدي. مرسي که آبروداري مي کني. مرسي که پرده دري نمي کني. مرسي که قابل اعتمادي. مرسي که هميشه آگاه و بيداري. مرسي که اين قدر مهربوني. مرسي که اين قدر قشنگ خدايي کردن بلدي. مرسي که اين قدر خداي خوبي هستي. مرسي، مرسي خدا! مرسي.
romangram.com | @romangram_com