#شاه_شطرنج_پارت_376

نفس راحتي مي کشم. بالاخره اين بار را به سلامت روي زمين گذاشتم.
-مي خوام ببينمش.
موهايم را از روي صورتم کنار مي زند.
-قراره بيارنش. از گرسنگي تموم بخش رو روي سرش گذاشته.
دلم مالش مي رود براي موجودي که هنوز نديدمش.
-بيارش امير. ديگه طاقت ندارم.
دوباره صورتم را مي ب*و*سد و مي گويد:
-چشم. همين الان.
درست در همان لحظه در باز مي شود و پرستار به همراه مادرم داخل مي آيد. در آ*غ*و*ش پرستار نوزاد سفيد پوشي را مي بينم که شستش را تا ته، توي حلقش فرو کرده. دست هاي لرزانم را دراز مي کنم و قسمتي از وجودم را در آ*غ*و*ش مي کشم. چشمانش باز باز است. گرد، مثل چشمان آوا. سفيدي پوستش به خودم رفته و رنگ موهايش به پدرش. نمي توانم درست بگويم شبيه کيست اما مطمئنم هر که او را ببيند بلافاصله مي فهمد که بچه من و اميرحسين است. با احتياط خم مي شوم و صورتش را مي ب*و*سم. مردمک روشنش را متوجه من مي کند. انگار مي شناسد، چون مي خندد. پسرم به رويم مي خندد. اشک در چشمم حلقه مي زند. با بغض مي گويم:
-مي بيني امير؟ منو شناخت!
او هم محوش شده؛ محو هردويمان!
-معلومه که مي شناسه. نه ماهه که داره با تو زندگي مي کنه.
موهاي نرمش را نوازش مي کنم. انگشت شستش را با شدت بيشتري مي مکد. پرستار نزديک مي آيد و مي گويد:
-بهتره بهش شير بدي. بذار کمکت کنم.

romangram.com | @romangram_com