#شاه_شطرنج_پارت_375

پرستار امير را کنار مي زند و مرا از تنها کسي که با تمام وجود دوستش دارم جدا مي کند!
مدت زيادي است که بيدارم و مدت زيادي است که بوي ديوان دولچه توي اتاق پيچيده. صداي قدم هاي آرامش را هم مي شنوم اما توانايي باز کردن چشمانم را ندارم! ساعت ها درد بي وقفه امانم را بريده، طوري که هزاران بار مرگ آني ام را از خدا خواستم!
-سايه خانومي بيداري عزيزم؟
فشار ضعيفي به دستاني که دستم را نوازش مي کنند مي دهم و به زحمت پلک مي گشايم. چشمانش خسته و رنگش زرد است. انگار او هم پا به پاي من درد کشيده. نيمه جان و ضعيف مي گويم:
-سلام!
مي خندد؛ هم چشمانش، هم لبانش! خم مي شود و ب*و*سه طولاني و گرمي بر گونه ام مي زند.
-سلام به روي ماهت مامان کوچولو.
دور و برم را نگاه مي کنم. اثري از پسرم نمي بينم. امير صورتم را نگه مي دارد و م*س*تقيم توي چشمانم نگاه مي کند.
-خسته نباشي خانومم. واقعا نمي دونم به چه زبوني بايد ازت تشکر کنم.
چقدر مهربان شده امير تلخ روزهاي گذشته!
به زحمت لبخند مي زنم.
-حالش خوبه؟ سالمه؟
روي تخت مي نشيند و دستم را ميان هر دو دستش مي گيرد.
-سالم و قوي، درست مثل مامانش.

romangram.com | @romangram_com