#شاه_شطرنج_پارت_374
گريه مي کند. به حال زارم گريه مي کند. همين مادر، همين که دخترش را نابود کرد، اکنون براي دردش اشک مي ريزد و به امير مي گويد:
-تو رو خدا تندتر برو، بچم از دست رفت.
امير از آينه نگاهم مي کند؛ مضطرب، پر از ترس، پر از نگراني.
-الان مي رسيم خانومم. فقط سعي کن آروم باشي!
چگونه آرام باشم؟ انگار تک تک ماهيچه هايم را از چند جهت مي کشند. با موج دوم درد چنان جيغ مي زنم که آوا با وحشت گوش هايش را مي گيرد و مي گويد:
-سايه جون مرد!
به محض دراز شدن روي برانکارد، امير دستانم را در دست مي گيرد. چشمانش بي فروغند و تار. ب*و*سه اي بر پشت دستم مي زند و مي گويد:
-من اين جام سايه، پشت همين در. يه لحظه هم دور نمي شم. باشه؟
به زحمت سرم را تکان مي دهم. دوباره دستم را مي ب*و*سد.
-همه چي درست مي شه عزيزم. تا يکي دو ساعت ديگه بچمون تو ب*غ*لمونه.
در سبز رنگ بخش زايمان را مي بينم. به زور دهان خشک شده ام را باز مي کنم و مي گويم:
-اگه ... اگه من از اين در نيومدم بيرون، قول بده مراقب بچم باشي! قول بده هيچ وقت تنهاش نذاري. قول بده ...
انگشتش را روي لب هاي ترک خورده ام مي گذارد و اجازه نمي دهد حرفم را تمام کنم.
-هيش! از اين حرفا نزن. خودت ازش مراقبت مي کني. مقاوم باش عزيزدلم. مقاوم باش گلم!
romangram.com | @romangram_com