#شاه_شطرنج_پارت_373
مي خواهم از شدت و قدرت درد بگويم اما هيچ نفسي براي حرف زدن ندارم. در عرض چند ثانيه عرق تمام تنم را خيس مي کند. عين مار به خودم مي پيچم و هجوم اشک را حس مي کنم. امير به سرعت از جا مي پرد و به سمت در مي دود. کمي بعد صداي مادرم را مي شنوم که مي گويد:
-برو ماشين رو روشن کن. من ميارمش.
امير بلوز و شلوارش را از اتاق بر مي دارد و بيرون مي رود. مادرم کنارم مي نشيند. داد مي زنم:
-واي مامان! دارم مي ميرم!
مل هر انسان ديگري موقع درد مادرم را فرياد مي زنم؛ همين مادر را! سرم را مي ب*و*سد و مي گويد:
-قربونت برم. نترس عزيزم. سعي کن بلند شي. بايد بريم بيمارستان. فکر کنم ديگه وقتشه!
با کمکش لباس مي پوشم و در حالي که از شدت درد خم شده ام بيرون مي روم. امير با يک دستش آوا را ب*غ*ل کرده و با دست ديگرش زير بازوي مرا مي گيرد. شوري خون را توي دهانم حس مي کنم بس که لبم را گاز گرفته ام. روي پله ها توقف مي کنم و زار مي زنم.
-من نمي تونم. نمي تونم!
امير آوا را به دست مادرم مي دهد و دستش را دور کمر من حلقه مي کند و سنگيني ام را روي تن خودش مي اندازد. شک ندارم که همين الان کمرم از وسط دو نيم مي شود. با التماس مي گويم:
-امير به دادم برس. من نمي تونم!
صورت او هم عرق کرده و قرمز است. آرام مي گويد:
-يه کم طاقت بيار عزيزم. فقط همين پله ها رو طاقت بيار.
به هر جان کندني که هست خودم را به ماشين مي رسانم. درد هر لحظه شدت مي گيرد. مادر مي گويد:
-نفس عميق بکش ماماني. نفس عميق بکش!
romangram.com | @romangram_com