#شاه_شطرنج_پارت_372
سکوت مي کند. از طرز نفس کشيدنش مي دانم که بيدار است. خودم را بيشتر در آ*غ*و*شش جا مي دهم. اين بار صدايش معترض است.
-اين قدر نچسب به من سايه. مي ترسم خوابم ببره يه ضربه اي، مشتي، لگدي چيزي به اين بچه بزنم!
خنده ام مي گيرد. راست مي گويد. عادت دارد که موقع خواب يک پايش را توي شکمش جمع کند!
دستم را دور گردنش مي اندازم و مي گويم:
-اين همه شب من به خاطر اين بچه نتونستم اون جوري که راحتم بخوابم، اين چند شب باقي مونده رو هم تو تحمل کن!
دوباره بداخلاق مي شود.
-بي انصاف من خستم. از صبح يه دقيقه ننشستم!
گونه اش را مي ب*و*سم و مي گويم:
-بي انصاف منم دلم تنگ شده. از صبح نديدمت!
گوشه چشمش چين مي افتد اما اجازه نمي دهد خنده اش درست و حسابي بروز کند. دستش را پشت گردنم مي گذارد و سرم را روي سينه اش فشار مي دهد.
-تو امشب يه چيزيت مي شه. تا کار دستمون ندادي بگير بخواب!
با صداي بلند مي خندم اما فقط خدا از دلم آگاه است!
نيمه هاي شب از خواب مي پرم. اول نمي فهم چرا اما ناگهان چنان تمام ماهيچه هاي تنم کش مي آيند که ناخوداگاه فرياد مي زنم. اميرحسين هراسان و وحشت زده توي رختخواب مي نشيند و با چشمان گشاد شده نگاهم مي کند اما او هم ناگهان به خودش مي آيد و سريع دستانم را مي گيرد.
-چيه سايه؟ چت شد؟
romangram.com | @romangram_com