#شاه_شطرنج_پارت_371

من هم روي سينه اش خط مي اندازم.
-خب دلم مي خواد برگرديم. اين جا که خونه خودمون نيست!
صدايش پر از سرزنش است.
-الان يادت افتاده؟
خودم را براي بدتر از اين ها هم آماده کرده ام!
-نه، ولي اون موقع ناراحت بودم. الان ديگه نيستم.
پوف مي کند؛ بي قرار، خسته!
-يا شايدم مي خواي بري رو سر پريسا خراب شي؛ ها؟
چشمانم گرد مي شوند. پس مي داند که مي دانم! بدون اين که تغييري توي موقعيتم بدهم مي گويم:
-من فقط مي خوام موقعي که بچمون دنيا مياد تو پيشم باشي چه اين جا چه اون جا!
دستش را از روي بازويم بر مي دارد.
-و پريسا؟
سرم را کمي بالا مي برم و توي گودي گردنش مي گذارم. مي دانم هر چه بگويم باورش نمي شود!
-اصلا ولش کن. همين جا مي مونم. فقط تو بداخلاق نشو!

romangram.com | @romangram_com