#شاه_شطرنج_پارت_370
بدون اين که نگاهم کند دراز مي کشد.
-رو تختت. اين جا اذيت مي شي!
هن و هن کنان تشک را روي زمين مي کشم و کنارش پهن مي کنم. توي رختخواب مي نشيند و با کلافگي نگاهم مي کند
-معلوم هست چي کار مي کني؟
سراغ پتو مي روم.
-د نکن دختر. بذار من بردارم!
لبخند پيروزمندانه اي مي زنم و دست به کمر نگاهش مي کنم. پتو و بالش را روي تشک مي گذارد و مي گويد:
-بفرما خانوم ولي الان هم دراز کشيدنت سخت تر مي شه، هم بلند شدنت. کمرت هم درد مي گيره!
بي توجه به غرغرهايش دراز مي کشم و مي گويم:
-چند بار بگم دلم تنگ شده؟
سرش را تکان مي دهد. زيپ گرمکن را پايين مي کشد و از تنش در مي آورد و کنارم مي خوابد. بلافاصله سرم را روي سينه اش مي گذارم.
-کي منو مي بري تهران؟
با ناخنش روي بازويم خط مي اندازد.
-تهران چرا؟
romangram.com | @romangram_com