#شاه_شطرنج_پارت_369

يک مکالمه کاملا عادي!
-هيچي. از صبح با آوا سرم گرم بود. غذا پختم. دوش گرفتم. يه کم تو حياط قدم زدم. يه کمم تاب بازي کردم!
به صورتم زل مي زند.
-همين؟
بدون اين که چشم از نگاهش بردارم با خونسردي مي گويم:
-ماکانم اومد. يه کم سر به سر آوا گذاشت و رفت!
چشمش را باز و بسته مي کند.
-ديگه؟
به اخم هاي درهم رفته اش مي نگرم و مي گويم:
-ديگه سلامتي! تو چي کار کردي؟
استکان را روي ميز مي گذارد و مي گويد:
-مثل هميشه، کاراي شرکت!
بلند مي شود. از ساکي که مادرم برايش آورده گرمکن و شلوار ورزشي سفيد را در مي آورد و به اتاق مي رود. قوري و استکان را مي شويم. مسواک مي زنم و دنبالش مي روم! او هم مسواکش را زده و رختخوابش را پهن کرده؛ فقط براي خودش! دلم مي گيرد.
-پس من کجا بخوابم؟

romangram.com | @romangram_com