#شاه_شطرنج_پارت_368
دستانش را به دو طرف مي کشد و مي گويد:
-آره، يه چيزايي خوردم. آوا و مامانت خوابن؟
سرم را تکان مي دهم.
-اوهوم، خوابيدن.
استکان را به دهانش نزديک مي کند.
-تو چرا تا اين موقع بيدار موندي؟
دستم را روي شکمم مي گذارم و مي گويم:
-خوابيدن واسم سخت شده! دراز که مي کشم نفسم بند مي ره.
نگاهش روي شکم من ثابت مي شود. حس مي کنم مي خواهد چيزي بگويد اما حرفش را عوض مي کند.
-مشکلي که نداره؟
مي خندم.
-تنها کسي که آرومه و در کمال آسودگي لگد مي پرونه ايشونه!
لبخند مي زند. لبخندي که علي رغم کمرنگ بودنش، واقعي است. بعد از مدت ها واقعي است!
-امروز چي کارا کردي؟
romangram.com | @romangram_com