#شاه_شطرنج_پارت_367
ب*و*سه آرامي بر موهايم مي نشاند و مي گويد:
-بيا بريم داخل. الان کميته مي ريزه رو سرمون!
دستم را زير بازويش مي اندازم. مشکوک نگاهم مي کند.
-امشب ماه از کدوم طرف در اومده؟
مي خندم. سرم را به دستش تکيه مي دهم.
-هر چي دلت مي خواد بگو. هر چقدرم دلت مي خواد بدبين باش اما دل سايه واست تنگ شده بود. مي خواي باور کن، مي خواي باور نکن!
مي خندد؛ با قشنگ ترين و آرامشبخش ترين صدايي که مي شناسم.
-خدا به دادم برسه. حالا اين سايه خانوم يه چاي داره به ما بده؟
با کمکش پله ها را بالا مي روم و نفس نفس زنان مي گويم:
-چاي چيه؟ شما جون بخواه!
چند لحظه مي ايستد و بعد مي گويد:
-نه، انگار جدي جدي خدا بايد به دادم برسه!
برايش چاي تازه دم مي ريزم و جلوي دستش مي گذارم.
-شام خوردي؟
romangram.com | @romangram_com